بازم سلام 
چطورین؟خوبین؟ خوب خدا رو شکر 
تو این پست یه داستان غمناک واستون دارم ولی زیاد ترسناک نیست.
مطمئنم که خوشتون میاد پس این شما و این هم داستان غم انگیز
زندگی «میهو»ی دل شکسته و غمگین
این ماجرا چند سال قبل در ژاپن رخ داده است. ماجرا از این قرار است که سالهای سال قبل دختری روستایی برای یافتن کاری بهتر با درآمد بیشتر به شهری بزرگ می رود. نام او «میهو» بود. بعد از گذشت چند سال به او خبر می دهند که مادرش سخت بیمار است و امیدی به زنده ماندنش نیست. میهو بعد از شنیدن این خبر به خود می آید و تصمیم می گیرد که به شهر و زادگاهش برگردد و برای آخرین مرتبه با مادرش دیداری تازه کند. از این رو همان روز بلیط قطار خرید و عازم شهرش شد.وقتی که قطار به مقصد رسید و او از قطا ر پیاده شد، هوا رو به تاریکی بود. مشتاقانه نگاهای به اطراف انداخت ولی در کمال شگفتی متوجه شد که هیچ کس به استقبالش نیامده است. با این که کمی دلگیر و آزرده خاطر شد، با این حال به روی خودش نیاورد و به سمت خانه مادرش به راه افتاد.
بعد از طی مسافت کوتاهی به یک سری ریل راه آهن رسید و ناگهان متوجه دختری شد که شتابان به سویش می آمد. میهو به محض دیدن آن دختربچه احساس کرد که او را قبلاً دیده و می شناسد. ولی هر چه به مغزش فشار آورد، نتوانست به یاد بیاورد که او کیست و قبلاً او را کجا دیده است.
هنگامی که مشغول عبور از روی ریلها بود ، دخترک به او نزدیک شد و برای یک لحظه کوتاه نگاهشان در هم گره خورد. دخترک که حدوداً دوازده ساله به نظر می رسید، بدون آن که حرفی بزند،یک دفعه دست میهو را گرفت. میهو به شدت حیرت کرده بود و نمی دانست باید چه کار کند. تا این که ناگهان صدای سوت قطاری از دور به گوش رسید و درها به تدریج بسته می شدند. میهو یک دفعه به خودش آمد و دستش را به زور از دست دخترک بیرون کشید و از لا به لای درها به سختی خارج شد. سپس مکثی کرد تا ببیند که آیا دخترک نیز موفق شده به موقع خودش را نجات بدهد یا نه. ولی هرچه به اطراف نگریست اثری از او ندید. ناگهان احساس گناه و عذاب وجدان شد. به هر حال دیگر از دست او کاری ساخته نبود، بنا براین خودش را متقاعد کرد برای دخترک اتفاقی نیفتاده و به راهش ادامه داد.

بعد از چند دقیقه به خانه مادرش رسید و برادرش در را باز کرد. میهو از دیدن برادرش یکه خورد، بعد از گذشت آن همه سال برادرش خیلی تغییر کرده بود. نمی توانست نگاه از برادرش برگیرد. احساس می کرد برادرش سالها پیر شده است. بعد از پرس و جو متوجه شد که برادرش مجبور شده ترک تحصیل کند تابتواند با کار کردن مخارج دوا و درمان مادرش را بپردازد و حالا در یک مغازه ماهی فروشی مشغول به کار بود. میهو بعد از شنیدن سرگذشت دردناک برادرش، از او گله کرد که چرا از او کمک نخواسته بودند. به هر حال درآمد خوبی داشت و می توانست هر ماه مقداری از حقوقش را برای خانواده اش بفرستد. ولی برادرش با لحن سردی به او گفت که از زمانی که روستا را ترک کرده، دیگر او را خواهر خودش نمی داند. بحث و مشاجره سختی بین آن دو در گرفت و میهو با دلخوری به رختخواب رفت تا بخوابد. یک ساعتی گریه کرد و به سختی به خواب فرو رفت. نیمه های شب بود که از شنیدن صدای گفت و گوی چند نفر از خواب پرید. به ساعتش نگاهی انداخت و متوجه شد که ساعت 3 نیمه شب است. حیرت زده از جایش بلند شد و به سمت صدا رفت. صدا از اتاق نشیمن می آمد و تلویزیون در آن جا روشن بود. ناگهان با همان دختربچه رو به رو شد که چند ساعت قبل او را در ایستگاه قطار دیده بود.
میهو از دیدن او در خانه مادرش به شدت حا خورد و بی اختیار فریاد زد:تو اینجا در خانه ما چه کار می کنی؟ مگر خودت خانه و زندگی نداری؟چرا بدون دعوت در این نیمه شب به خانه ما آمدی؟ دخترک در کمال خونسردی، بدون آنکه حتی پلک هم بزند، به تلویزیون خیره شده بود، گویی اصلاً صدای میهو را نمی شنید. میهو که با بی اعتنایی دخترک مواجه شد، از کوره در رفت و داد زد:هی، دخترک مزاحم، با تو هستم!اینجا به جز من و تو شخص دیگری نیست، من با تو حرف می زنم. صدای مرا نمی شنوی؟ مگر پدر و مادرت به تو یاد نداده اند که وقتی بزرگتر با تو حرف می زند، سرت را بالا بگیری و به او نگاه کنی؟ بیچاره خانواده ات، از دست تو چه می کشند!
ناگهان چراغی از پشت سر روشن شد و برادر میهو سراسیمه وارد اتاق شد و متعجبانه از او پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این موقع شب دادو بیداد راه انداخته ای؟ اصلاً معلوم است با چه کسی دعوا می کنی؟ میهو چرخی زد و به مقابل تلویزیون اشاره کرد و گفت: این دخترک....
ولی در کمال تعجب متوجه شد که هیچ کس آنجا نیست و دخترک غیبش زده است. گیج شده بود و نمی دانست چه باید بگوید. برادرش نیز گله مندانه به او نگاهی کرد و رفت. صبح روز بعد، میهو برای ملاقات مادرش راهی بیمارستان شد، می دانست که ممکن است این آخرین دیدار آنها با هم باشد. سالهای سال بوده که مادرش را ندیده و به شدت دلتنگ شده بود. در واقع این آخرین فرصتی محسوب می شد که او می توانست از مادرش عذرخواهی کند. سالها بود که از هیچ یک از اعضای خانواده اش سراغی نگرفته بود و احساس گناه می کرد. هنگامی که وارد اتاق مادرش شد، بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد و به دست و پای مادرش افتاد، عذر خواهی کرد و گریست ولی مادرش که بدجوری کینه به دل گرفته بود، نمی توانست او را ببخشد، در نتیجه رویش را از او برگرداند واز او خواست که هرچه زودتر از اتاق بیرون برود. میهو اعتراض کرد، توضیح داد، عذر و بهانه آورد، التماس کرد ولی مادرش به هیچ وجه راضی نمی شد که او را ببخشد و از پرستاران خواست که او را از اتاقش بیرون ببرند.
میهو که به شدت دلشکسته و غمگین شده بود تصمیم گرفت که فوراً به شهر برگردد و برای همیشه فکر مادر را از سرش بیرون کند. در راه بازگشت، ناگهان بار دیگر با همان دخترک رو به رو شد. این مرتبه میهو ملتمسانه از دخترک پرسید: تو که هستی؟ از جان من چه می خواهی؟ چرا دست از سر من بر نمی داری؟
دخترک لبخندی زد، راهش را کج کرد و شتابان از کوره راهی ناهموار و پر پیچ و خم بالا رفت. میهو که قصد داشت این مرتبه هر طور که شده به هویت دخترک پی ببرد، به تعقیب او پرداخت. دخترک رفت و رفت تا به مقابل مدرسه ای قدیمی و متروکه رسید. میهو با دیدن آنجا به یاد خاطرات دوران مدرسه و تحصیلش افتاد. بی اراده دنبال دخترک وارد مدرسه شد.
ناگهان از درون راهروی مدرسه صدای همهمه، خنده و فریاد عده ای را شنید. دوان دوان از پله ها بالا رفت تا منبع صدا را پیدا کند. هنگامی که به بالای پلکان رسید، به اطرافش نگاهی انداخت و چشمش به جند پسربچه شیطان افتاد که پشت در دستشویی ایستاده و فریادهای تهدیدآمیزی می کشیدند. میهو شتابزده خودش را به جمع آنها رساند، پسربچه ها را به کناری هل داد و در دستشویی را باز کرد، به این امید که دخترک را آنجا بیابد، ولی هیچ کس آنجا نبود. گشتی در اطراف زد، ولی هیچ اثری از دخترک نبود. گویی یک قطره آب شده و به زمین فرو رفته بود. در همین حین بار دیگر با جمع آن پسر بچه ها رو به رو شد که در کمال حیرت متوجه شد، چهره های همگی تغییر کرده است...قیافه های وحشتناکی پیدا کرده بودند! میهو از ترس جیغ دلخراشی کشید و پا به فرار گذاشت.
بعد...همه جا را در سکوتی خوفناک فرو رفت... یک دفعه دخترک بار دیگر مقابل میهو ظاهر شد. میهو که هنوز از حالت شوک خارج نشده بود و نفس نفس می زد، از دیدن دخترک به شدت جا خورد. دخترک دستش را دراز کرد، پیشانی میهو را لمس کرد و زیر لب جویده جویده گفت: یادت هست که...
همان لحظه میهو به چند سال قبل برگشت. گویی زمان هم به عقب بر گشته بود. خودش را دختربچه دوازده ساله ای یافت که در همان کلاس و در میان همان پسر بچه های شیطان نشسته بود. حالا پسرها قیافه ای عادی داشتند و همهمه کنان می حواستند به قصد آار و اذیت به سمت دستشوشش مدرسه بروند. هنکامی که پشت در دستشویی رسیدند، دوباره همان دلقک بازی ها و رفتارهای عجیب و غریب تکرار شد. میهوی دوازده ساله به سرغ آهنا رفت، پسرها را بع کناری ه داد و جیغ کشید: بس کنید، خجالت بکشید. دست از این کارهای زشت و مسخره بردارید، او تازه به این مرسه آمده است، چرا اذیتش می کنید؟ سپس در دستشویی را باز کرد و همان دختربچه را آنجا دید که از شدت ترس و وحشت قوز کرده ، می لرزید و به محض دیدن میهو به گریه افتاد.
خاطرات و صحنه های آن روز در مقابل دیدگان حیرت زده میهو رژه می رفتند. سپس دخترک تازه وارد، به همراه میهوی نوجوان از مدرسه خارج شدند. دخترک در بین راه به به میهو گفت که یتیم است و در این دنیای بزرگ هیچ کس را ندارد. گفت که در یک پرورشگاه زندگی می کند و از میهو خیلی تشکر کرد که از دست آن بچه های شیطان نجاتش داده بود. از آن به بعد آن دو به دوستانی صمیمی تبدیل شدند، ولی...
میهو دوباره به یاد روزی افتاد که همان پسربچه های تخس، بالای پلکان، دخترک یتیم را محاصره کرده و مدام تهدیدش می کردند. میهو بعد از این که با آن دختربچه طرح دوستی ریخت، دوستان دیگرش را از دست داد. چون همه طردش کرده بودند. ولی برای میهو اصلاً مهم نبود. حالا میهوی نوجوان در کمک کردن به دخترک مردد شده بود. پسرها مدام او را به جلو و عقب هل می دادند. به او متلک می گفتند و می خندیدند. دخترک درمانده و مستاصل از میهو کمک می خواست، ولی این مرتبه میهو رویش را از او برگرداند و عکسالعملی از خودش نشان نداد، به محض آن که می خواست از آنجا دور شود ، صدای سقوط چیزی را شنید. چرخید و متوجه شد که پسرها ، دخترک بیچاره را به پایین هل داده اند. دخترک پایین پلکان نقش زمین شده بود و از درد به خود می پیچید!
میهو که شاهد این صحنه ها بود فریادی کشید و معلم ها سراسیمه به آنجا آمدند. دخترک یتیم را به درمانگاه برده و پایش را گچ گرفتند. سپس از میهو خواستند که تعریف کند چه اتفاقی افتاده است و چرا دخترک زمین خورده است؟ میهو مردد بود، دیگر دوست نداشت از جانب دوستانش مورد بی اعتنایی قرار گیرد. در نتیجه به دروغ گفت که چیزی ندیده و احتمالاً دخترک خودش زمین خورده است. معلم ها نیز حرف او را یاور کردند و دخترک بیچاره را مرورد سرزنش و شماتت قرار دادند که چرا حواس خود را جمع نکرده و مسبب این گرفتاری شده است؟
حقیقتاً همان لحظه اول دل و پای دخترکیتیم بی صدا شکسته بود. او در حالی که به کمک چوب زیر بغل راه می رفت، نگاهی به میهو کرد و بغضش ترکید. بعد دوان دوان از مدرسه خارج شد و به سمت راه آهن رفت. در حین عبور از لابلای ریل ها، عصایش به جایی گیر کرد و شکست و خودش هم نقش زمین شد. لبه پیراهن بلندش به ریل ها گیر کرده بود و هرچه تلاش کرئ نتوانست از جای خود بلند شود. همان لحظه صدای سوت قطاری از دور به گوش رسید، دروازه ها بسته شدند و دخترک بیچاره در کمال درماندگی و استیصال فریاد کشید و کمک خواست ولی هیچ کس در آن اطراف نبود تا به داد او برسد، سرانجام قطار به او نزدیک و نزدیک تر شد.... و او را زیر گرفت.
میهو به وضوح آن صحنه ها را به یاد می آورد. دوباره صدای سوت قطار را شنید، بی اراده روی ریل ها دراز شید، درست همان جایی که اولین مرتبه دخترک را دیده بود. همانجایی که سالها قبل دخترک یتیم زیر قطار له شده بود. دروازه ها بسته شدند، روح دخترک در مقابل میهو ایستاده بود، لبخندی به لب داشت و درست همان لحظه...قطاری از راه رسید و همزمان روح دخترک نیز محو شد....