X
تبلیغات
داستانهایی ترسناک از ارواح

داستانهایی ترسناک از ارواح

تجربه هایی از ارتباط با ارواح

اثر انگشت

پسر عموی بزرگم خانه ای را خرید و آن را بازسازی کرد. آن خانه در سال ۱۸۷۰ ساخته شده بود و از اوایل ۱۹۹۰ تا به حال کسی در آن اقامت نداشت، یعنی درست از همان زمانی که مالکش یک پزشک بود و درگذشت. مطب و داروخانه آن دکتر در پشت خانه واقع شده بود. یک سوئیت سرایداری هم کنار خانه قرار داشت.

از قرار معلوم یکی از پسرهای دکتر به دختر جوان سرایدار پیشنهاد ازدواج می دهد، ولی دکتر مخالفت کرده و در نتیجه دختر بیچاره خودش را پایین پله های سالن حلق آویز می کند. آن زمان رسم بود که بعد از مرگ هر شخص در خانه، تا مدتی روی تمام آینه ها و ساعت ها پارچه ای تیره می انداختند تا ارواح مرده ها در آنها گیر نیفتند ولی از قرار معلوم دکتر از آن رسم بی خبر بود. پسرعموی من نیز که از دکوراسیون خانه خیلی خوششش آمده بودُ در مدل مبلمان و تابلوها و آینه ها تغییری ایجاد نکرد. زمانی که در ایام کریسمس من به همراه برادر کوچکم و پسرعموهای دیگر به دیدن آنجا رفتیم، آینه ای زیبا مقابل راه پله توجه مرا به خود جلب کرد. در حالی که به دقت و از نزدیک آن آینه را تماشا می کردم، متوجه شدم که چند اثر انگشت روی آن به چشم می خورد. من با آستین لباسم سعی کردم که آن لکه ها را پاک کنم ولی در کمال حیرت و ناباوری متوجه شدم که اثر انگشت به خورد آینه رفته است و پاک نمی شود! این تنها پدیده عجیب و غریب و غیر عادی در آنجا نبود.

هنگامی که در سالن می نشستم و همه کنار هم بودیم، به وضوح صدای آهسته موسیقی و قدم های سبک یک زن یا مرد را می شنیدیم. اگرچه واضح نبود که چه حرفهایی زده می شود ولی به هر حال صدایی خشمگین یا غضبناک نبود، در واقع می توانم بگویم که آن سر و صداها خیلی هم دلنشین و خوشایند بودند. هر وقت که به سمت صدا می رفتم، ناگهان صداها قطع می شدند. ولی در بالای راه پله حقیقتا حضور نحس و شرارت بار شخصی را احساس می کردم، نه فقط در یک قسمت ، بلکه در تمام قسمت های بالای خانه.

اگرچه من هم پسرعمویم را دوست دارم و هم خانه جدیدش را ولی فقط زمانی به آنجا می روم که مجبور باشم! راستش از طبقه بالای آنجا وحشت دارم.من یک دختر ۱۶ ساله بی باک و شجاع هستم، هیچ گاه از سواری در ترن های خطرناک هوایی ترسی به خود راه نمی دهم و با رضایت خاطر به تماشای فیلم های جنایی و ترسناک می نشینم ولی اعتراف می کنم که از آنجا می ترسم.

مادرم هنوز حرفهایم را باور  نمی کند و به نظرش دیوانه شده ام، اگرچه خود او هم صدای قدم ها را می شنود و اثرات انگشت را روی آن آینه می بیند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

در ظلمت شب چشمهایی کهربایی مرا می پاییدند

نوزده سال دارم و در طول این مدت در دو خانه زندگی کرده ام. اولین خانه همان مکان تولدم بود و به گفته پدر و مادرم منزلی کوچک در جنوب شهر بود. مادرم تعریف می کرد که روزی پدرم مشغول تماشای مسابقه ی فوتبال از تلویزیون بود که ناگهان شبکه عوض می شود. این اتفاق عجیب دو سه مرتبه رخ می دهد، تا اینکه پدرم وحشت زده و عصبانی اتاق را ترک می کند. عجیب آن که به محض خروج پدرم از اتاق، اتفاقات متوقف می شوند.

دومین رخداد هم بر می گردد به زمانی که من خیلی کوچک بودم. خودم خوب یادم نیست، ولی مادرم می گوید که آن زمان با دختری دوست و همبازی بودم. البته مادرم ابتدا تصور می کرد که او دوست تخیلی من است، ولی روزی مادرم هم او را می بیند. آن روز من و دوستم مشغول باز ی در کوچه بودیم و مادرم در حیاط به گلها و گیاهان  رسیدگی می کرد. ظاهرا من وارد خانه می شوم تا چیزی بردارم ، ماردم هم در همان حین به کوچه نگاهی می اندازد  و متوجه می شود که دوستم رفته است. وقتی به کوچه رفتم و دوستم را ندیدیم، ماردم گفت که حتما به خانه رفته و ناراحت نباشم. خوب یادم هست که او بهترین دوست من بود.

چند سالی از آن زمان گذشت و روزی مادرم می بیند که خواهر کوچکم(آن زمان چهار سال داشت) مشغول بازی با همان همبازی عزیز من است. او حیرت کرده بود، بیشتر دقت می کند و می بیند که دخترک هان لباسهایی را به تن دارد که چند سال قبل در حین بازی با من پوشیده بود. مادر که به شدت یکه خورده بود، ابتدا مات و مبهوت چند دقیقه ای به او خیره می شود و بعد که به آنجا می رود، می بیند که دخترک ناپدید شده است و خواهر کوچکم با ناراحتی در جستجوی اوست. البته من و خواهرم، حالا آ ن خاطرات را خوب به یاد نمی آوریم.

 بعد از آن به خانه دیگری نقل مکان کردیم. من وارد دانشگاه شدم و در یکی از اتاقهای خوابگاه سکونت گزیدم. جالب این که شبیه همان اتفاقات در خانه جدید هم رخ می داد. ماجرا از این قرار بود که بعد از گذشت چند هفته از اقامتمان در منزل جدید، روزی من ، پدرم و سگمان مولی در سالن نشسته و مشغول تماشای تلویزیون بودیم. ناگهان سر و صداهای عجیبی از زیر زمین به گوشمان خورد. مولی بی درنگ و پارس کنان، به سمت زیر زمین دوید و من و پدرم حیرت زده به آن سو روان شدیم. اگرچه چیزی آنجا ندیدیم ولی به وضوح احساس خوفناک عجیبی به ما دست داد. طوری که من از شدت وحشت به لرزه افتادم، گویی حضوری نامرئی در آن اطراف وجود داشت. چندی بعد سرو کله " گربه" ی عجیب و سیاهی در خانه ما پیدا شد. خواهرم آنقدر از آن گربه می ترسید که وقتی می خواست به اتاقش برود از من در خواست می کرد که دنبالش بروم تا تنها نباشد. جالب این که گربه سیاه ،ناگهان ظاهر می شد و یک دفعه غیبش می زد.

چند شب بعد که به تنهایی در اتاقم خوابیده بودم، ناگهان از شدت ترس از خواب پریدم... ناخودآگاه توجهم به سمت کتابخانه جلب شد، یک جفت چشم کهربایی رنگ که به من خیره شده بودچشمانی عجیب و شبیه چشمان گربه ! من که در و پنجره های اتاقم را قبل از خواب قفل می کنم، به شدت وحشت کردم. چرا که گربه ای نمی توانست وارد اتاقم شود، به وضوح برق چشمانش را می دیدم. چندی قبل نیز همان نگاه را در آشپز خانه روی  خودم اساس کردم که به لرزه افتادم ولی وقتی به اطراف نگاه کردم ، هیچ جاندار ی را ندیدم.

سال گذشته در ایام کریسمس نیز به خانه خودمان برگشتم . پدر و مادرم به همراه خانواده به مهمانی رفته بودند و من تنها بودم. دلم به شدت شور می زد، اگرچه دختر ی شجاع و نترس بودم ولی دلهره عجیبی داشتم. تا ساعت دو نیمه شب خودم را مشغول مطالعه کردم که ناگهان صدای پایی را شنیدم که از پله ها بالا آمده و به سمت اتاقم می آمد. من که به شدت عصبی و وحشت زده بودم، فورا چوب اسکی ام را برداشتم تا از خودم دفاع کنم. عجیب آن که بلافاصله صدای پاها را شنیدم که از پله ها پایین برگشت. من هم که از ترس سرجایم میخکوب شده بودم، حتی توان آن را هم داشتم که از جایم بلند شوم و پشت در اتاقم را نگاهی بکنم. فقط چوب به دست آماده دفاع از خود بودم. طولی نکشید که دوباره صدای پا را به وضوح شنیدم. این مرتبه تکانی به خود دادم و در اتاقم را باز کردم. وقتی چراغ را روشن کردم، هیچ کس را ندیدم. در حالی که مثل بید می لرزیدم، به اتاقم برگشتم و سرم را زیر پتو بردم تا این که پدر  و مادرم به خانه بازگشتند. وقتی جریان را برایشان تعریف کردم، آنها هم به شدت متعجب شدند ولی تا امروز هم علت واقعی آن مشخص نشده است.

به هر حال اینها اتفاقات وحشتناکی بودند که هرازگاهی رخ می دهند و دلیلی هم برایشان پیدا نمی شود. هنوز هم که هنوز است حال عجیبی دارم و از یادآوری آنها تمام موهای بدنم راست می شوند. حالا هروقت که به خانه می روم، از مادر یا خواهرم خواهش می کنم که شب ها در اتاقم بخوابند تا تنها نباشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

وقتی که خواسته ی مرده ای برآورده نشود...

ماجرا در ارتباط با مردی است که هفده سال قبل از دنیا رفته بود. "می" زنی است که این ماجرا را تعریف می کند که در ارتباط با پدرشوهرش می باشد. او تعریف کرد که چگونه پدرشوهرش قبل از مرگش تکه کاغذی را درون جعبه ای در کشوی میز کارش مخفی کرده بود. هیچ یک از اعضای خانواده قبل از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری از وجود این کاغذ اطلاعی نداشتند. از قرار معلوم آن کاغذ یک رهنمود و دستور از سوی مرد بود.

 مراسم تشییع جنازه در سالن مخصوص برگزاری این مراسم صورت گرفت. بعد طبق آداب و رسوم چینی ها، تابوت متوفی را به مدت پنج روز در سالن نگه داشتند تا دوستان و اقوامی که نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند، به دیدن او بیایند و تسلیت بگویند. رسم براین بود که پسرها و مردهای خانواده شب ها را در سالن سپری کنند و مراقب تابوت باشند.

همان شب اول، نیمه های شب در سکوت مطلق، ناگهان تمام چراغ ها خود به خود خاموش شد! مردان خانواده تصور کردند که فیوز پریده و یکی از آنها به سراغ جعبه برق رفت تا مشکل را برطرف سازد ولی فیوز مشکلی نداشت. به هر حال این جریان سه مرتبه دیگر تکرار شد. کم کم همه به وحشت افتادند و یکی از پسرها سعی کرد با پدرش به نحوی صحبت کند. در نتیجه به محراب رفت و گفت: پدر، خواهش می کنم این کارها را نکن. ما همگی به وحشت افتاده ایم!

بعد، همه چراغها را خاموش کردند، به جز یک لامپ مهتابی را. پس از مدتی دوباره همان اتفاق تکرار شد. آنها عودی را سوزادند و به پدرشان گفتند: پدرجان، هرچه می خواهی ، بگذار ما هم بدانیم. شاید دوست داری همه چراغها خاموش باشند. در نتیجه ما همه چاغها را خاموش کرده ایم. به جز یک لامپ مهتابی را . پس لطفا ما را نترسان!

بعد از آن دیگر اتفاق خاصی رخ نداد. صبح روز بعد، آنها از یک عکاس حرفه ای دعوت به عمل آوردند تا عکسی از تابوت پدرشان بگیرد. آنها می خواستند یکی از عکسها را به عنوان یادبود نگه دارند و یکی را برای بزرگترین دختر خانواده بفرستد که چون در انگلستان زندگی می کرد، نمی توانست در مراسم حضور یابد. هنگامی که عکاس کارش را آغاز کرد، در کمال حیرت متوجه شد که دوربینش کار نمی کند. از آنجایی که خودش را عکاس حرفه ای و قابلی می دانست، تا حدی خجالت زده شد. در عین حال با این که می خواست از رو نرود، کمی احساس وحشت کرد. بزرگترین پسر دوباره عودی را سوزاند و ه پدرش گفت: پدر جان! ما فقط می خواهیم یک عکس از تو بگیریم تا آن را برای دختر عزیزت بفرستیم که در انگلستان زندگی می کند و موفق به حضور در مراسم نشده است.

بعد از آن از عکاس تقاضا کردند که دوباره امتحان کند و این مرتبه مشکلی پیش نیامد. بعدا مراسم خاکسپاری نیز به خوبی و خوشی انجام شد.

چند رزو بعد از پایان مراسم وقتی دخترها مشغول مرتب کردن کشوهای میزکار پدرشان بودند، کاغذی را پیدا کردند. آنها تصور می کردند که شاید در این یادداشت کوتاه علت رخ دادن آن اتفاق عجیب و غریب نوشته شده باشد. آنها به محض دیدن یادداشت، دست خط پدرشات را تشخیص دادند. در آن یادداشت، او از تمام اعضای خانواده اس خواهش کرده بود که هیچ یک به خاطر مرگش گریه و زاری نکند. هم چنین درخواست کرده بود که هیچ یک شب را در سالن در کنار تابوتش سپری نکنند!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

فورا از آن سایت خارج شدم!

دو تجربه ای که می خواهم برایتان تعریف کنم مربوط به زمانی است که در خانه مان تنها بودم. هر دو چند سال قبل رخ دادند. اولی زمانی بود که ژشت میز اتاق نشیمن نشسته بودم و تمرین قره نی می کردم. روبروی پنجره نشسته بودم و احساس کردم که چیزی یا کسی نگاهم می کند و مرا زیر نظر دارد. از آنجایی که منزلمان قدمتی هشتاد ساله دارد و قدیمی استُ احتمال می دادم که در آنجا روح حضور داشته باشد. پس از جایم بلند شدم. سرکی به اطراف و پشت پنجره کشیدمُ ولی با این که چیزی پیدا نکردم ولی احساس امنیت نکردم.

                            

تجربه ی بعدی هم زمانی رخ دادکه در خانه تنها و مشغول کار بر روی کامپیوتر بودم. به ط.ر اتفاقی وارد سایتی شده بودم که به سحر و جادوگری مربوط بود. تا حدی به این گونه مسایل علاقه مندم ولی اعتقادی  به آن ندارم. دوباره احساس کردم که حضوریکنارم است. احساس می کردم شمیم خنک و ملایمی گونه هایم را نوازش می دهدُ با این که موقع پنکه یا دستگاه تهویه مطبوع روشن نبودند. واقعا ترسیده بود. فورا از آن سایت خارج شدم و هرگز به سراغ آن نرفتم. اگرچهُ گاهی اوقات هنوز هم وقتی پدر ومادرم خانه نیستندُ احساس امنیت نمی کنم. گاه و بیگاه سنگینی نگاه چیزی یا کسی را روی خودم احساس می کنمُ شاید روح باشد یا یک فرشته محاظُ درست نمی دانم. فقط امیدوارم که هرگز رخ به رخ با آنهامواجه نشوم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

دلش برای قلش تنگ شده است!

نمی دانم این ماجرا در ارتباط با مواجهه با فرشتگان است یا نه. به هر حال، خوشحال می شوم که شرح آن را بشنوید:

نیکول، خواهرم که حالا 16 ساله است، در هنگام به دنیا آمدنش یک قل داشت که متأسفانه قلش در هنگام زایمان از دنیا رفت. مادر و پدرم بهتر دیدند که این ماجرا را برای نیکول تعریف نکنند، تا مبادا صدمه روحی بخورد.

زمانی که نیکول پنج ساله شد، به ما گفت که دوستی تخیلی پیدا کرده است و عجیب آن که می گفت: اسم دوستم « کارا » است، پنج سال دارد و کاملا شبیه من است. من و او مقابل آینه با هم بازی می کنیم. ( شایان ذکر است که مادرم اسم قل نیکول را « کارا » گذاشته بود، ولی نیکول اصلا چیزی از آن جریان نمی دانست.)

بعد از آن، نیکول هر روز از دوست تخیلی اش ، کارا ، برای ما صحبت می کرد و می گفت: کارا مدام دلش برای من تنگ می شود و به من نزدیک می شود. می گوید که دوست دارد دوباره به هم نزدیک باشیم! و مادرم بیشتر از همه حیرت می کرد و به سختی جلوی گریه اش را می گرفت. نیکول سالهای سال از کارا حرف می زد. اگرچه حالا که کمی بزرگتر شده، کمتر از کارا صحبت می کند، ولی مشخص است که وا را فراموش نکرده است. هنوز نیکول نمی داند که در هنگام تولدش، قلی به نام کارا داشت، ولی شاید روزی مادرم به او حقیقت را بگوید، درست مطمئن نیستم .من همیشه به این فکرم که آیا دوست تخیلی نیکول همان قل واقعی اش ،کارا، بود؟ آیا روح کارا بود که به نیکول سر می زد و دلش برای قلش تنگ می شد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

او را مثل من هل ندهید!

معمولا در نظر هر پدر و مادری، فرزندانشان زیباترین موجودات روی زمین هستند و برایشان فکر و تصور دیگران اهمیتی ندارد. شاید، عشق پدر و مادری آنقدر قوی است که باعث می شود روی زیبایی حقیقی فرزند تازه متولد شده شان قضاوتی واقع بینانه و بی غرض صورت ندهند و از این بابت باید خدا را شکر گفت. ولی خدا نکند که پدر و مادری فرزندشان را زشت تلقی کنند، چون همین مسئله ماورای درک و فهم طبیعی ترین عشق پدری یا مادری می رود. خوب این حالت در مورد خانم و آقای « اودا » صدق می کند. آنها دختر بچه تازه متولد شده شان را آن چنان زشت و بد قیافه تلقی می کردند که حاضرنبودند او را به دوستان و اقوام خود نشان دهند و از این بابت خجالت زده و شرمنده بودند. آنها همیشه بچه را در خانه محبوس می کردند و به لک لکی که این بچه زشت را به خانه شان آورده بود دشنام می دادند. روزها و ماهها بدین منوال سپری شدند. دختربچه مثل هر بچه غیرعادی دیگر به رشد خود ادامه می داد ولی با این حال زشتی ای که دست سرنوشت ان چنان بی رحمانه به او ارزانی داشته بود، همراهش بود. روز تولد چهارسالگی او، پدر و مادرش تصمیم گرفتند که بچه زشت را به قایق سواری روی دریاچه ببرند. این یکی از نادرترین موقعیت ها محسوب می شد که دختربچه می توانست دنیای بیرون از خانه را مشاهده کند، درنتیجه با شادمانی خاصی خودش را به گوشه قایق رساند و با انگشتان کوچکش مشغول آب بازی شد. مگر چه اتفاقی ممکن بود برایش رخ دهد؟ پدر و مادرش تنها چند سانت با او فاصله داشتند و با چهره های گرفته به او نگاه می کردند. دختربچه نگاهی به آنها انداخت و لبخندی زد. سپس در حالی که احساس امنیت می کردو به سمت آب خم شده بود، به بازیش ادامه داد. « میوراسان » صاحب قایق هم کنار دریاچه نشسته بود و آبمیوه می خورد. به قایق و دریاچه نگاه می کرد و از این که در آن ساعت روز همه جا خلوت بود، لذت می برد. یک قلپ از آبمیوه اش خورد و قصد داشت با اشاره به زن و شوهر اشاره کند که به اسکله برگردند؛ ولی ناگهان صدای جیغی را شنید و به دنبالش کلمه « کمک،کمک» به گوشش خورد. وقتی نگاهی به آن سمت انداخت، آن زوج ار دید که دستهایشان را در هوا تکان می دادند و کمک می خواستند. اگرچه دختربچه داخل قایق نبود. میوراسان به سرعت داخل آب شیرجه زد و وقتی کنار قایق رسید، فهمید که دختربچه داخل آب پرتاب شده است. مادر بچه فریاد می کشید و به داخل آب نگاه می کرد. پدر هم داخل آب شیرجه می زد و بیرون می آمد. میوراسان هم به کمک پدر بچه شتافت، ولی تلاش های آنها بی نتیجه ماندند. بچه پیدا نشد و در نتیجه گروه امداد وارد عمل شدند. آنها بعد از چندین ساعت جست و جو ی بیهوده و خسته کننده، جسد دختر بچه را ار داخل آب بیرون کشیدند. دختربچه زشت رو،در آب خفه شده بود...

چندین سال گذشت و خانم ادوا دختربچه دیگری به دنیا آورد. و این مرتبه بخت و اقبال یارشان بود؛ چرا که دخترشان به نحو حیرت آور و خیره کننده ای زیبا بود. آنها به همین مناسبت جشن بزرگ و با شکوهی برگزار کردند و تمام دوستان و اقوام به آن مهمانی دعوت شدند تا دختر زیبا و دوست داشتنی را ببینند. در حقیقت آن دختر خیره کننده، منبع شادی و غرور خانواده اودا بود. آنها از کوچکترین فرصتی استفاده می کردند تا دخترک را در کالسکه اش قرار داده و او را بیرون ببرند و هر عابری که او را می دید، زیبایی فوق العاده اش را تحسین می کرد و انگشت حیرت به دهان می گرفت. روزها و ماهها سپری شدند و در همان حال دخترک زیبارو مثل تمام بچه ها به رشد طبیعی خود ادامه داد، در حالی که روز به روز بر زیبایی خیره کننده اش افزوده می شد. اگرچه خانم و آقای ادوا خیلی شاد بودند و به وجو دخترشان افتخار می کردند، ولی خاطره دختر از دست رفته شان از ذهنشان پاک نمی شد. و شاید هم به خاطر برطرف ساختن این خاطره دردناک، تصمیم گرفتند که برای اولین مرتبه بعد از آن حاوثه دلخراش ، دختر زیبایشان را درست در روز تولد چهار سالگی اش به قایق سواری ببرند. دخترک ابتدا از سوار شدن در قایق وحشت داشت، ولی خیلی زود ترسش ریخت و از آن تفریح لذت برد. او خودش را به لبه قایق رساند و با شادمانی انگشتان کوچکش ار داخل آب کرد و مشغول بازی شد. مگر چه اتفاقی ممکن بود برایش رخ دهد؟ پدر و مادرش کنارش نشسته بودند. دخترک به چهره های شاد و شنگول پدر و مادرش نگاهی انداخت و لبخندی دلنشین و بلند بالا به لب نشاند. آنها هم لبخندی به او زدند و گفتند که خوب مراقب خودش باشد. دخترک به سمت آب خم شد و به آب بازیش ادامه داد. ناگهان صدایی از داخل آب به آنها گفت: مامان ، بابا ، خواهش می کنم خواهرم را مثل من، داخل دریاچه هل ندهید...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

دخترکی کنار جاده

ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد. سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد مجاز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره اش را کاملا روی خود احساس می کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن وقت شب کنار جاده چه می کند، می خواستم دنده عقب بگیرم که ناگهان احساس کردم شخصی نزدیکم حضور دارد. وقتی از آینه، نگاهی به عقب انداختم، نزدیک بود از فرط وحشت قالب تهی کنم؛ چرا که همان دختربچه را دیدم که صورتش را به شیشه پشت ماشین چسبانده بود. ابتدا تصور کردم که دچار توهم شده ام، در نتیجه بعد از کلی کلنجار رفتن، دوباره از آینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانی که چیزی را ندیدم، تا حدی  خیالم راحت شد. وقتی به کنار جاده نگاهی انداختم، آنجا هم اثری از دخترک ندیدم. آینه ماشین را رو به بالا قرار دام تا بار دیگر با آن صحنه های هولناک مواجه نشوم. اگرچه، هنوز هم همان احساس عجیب همراهم بود، احساس می کردم تنها نیستم. با ناراحتی و تا حدی وحشت زده، به سرعت به سمت منزل به راه افتادم و خدا خدا می کردم که پلیس در این حین به علت رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند. طولی نکشید که آن احساس عجیب را از یاد بردم و از این که به خانه خیلی نزدیک شده بودم، تا حدی احساس آرامش می کردم ولی...

 درست زمانی که مقابل راه ورودی خانه مان رسیدم، همان احساس عجیب- که این مرتبه عجیب تر از قبل بود- به سرغم آمد. وقتی به سمت پیاده رو نگاهی انداختم، دخترک را آنجا دیدم؛ او کنار پیاده رو نشسته بود و به من لبخند می زد!

 من که از فرط حیرت شوکه شده بودم، ناگهان کنترل ماشین را از دست دادم و با درخت مقابل خانه برخورد کردم. و در حالی که بیخود و بی جهت نعره می زدم، از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه  قرار است. ابتدا پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که چرا آبروریزی به را ه اندخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام و ماشین را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام.

چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم. ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک به همراه خانواده اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود. البته مطمئن نیستم، ولی تصور می کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیروقت به خانه بر می گردم، شخصی را همراه خود می کنم تا تنها نباشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

اتاق شماره نه مخصوص ارواح

در تگزاس هتل معروفی وجود دارد که همه کارکنان آن مدعیند که ارواحی را آنجا دیده اند. جریانی را که قصد دارم برایتان تعریف کنم برای یکی از دوستانم پیش آمده که کاملا مورد اطمینان است.

              

او در خلال یکی از مسافرت های تجاری اش، مجبور می شود که یک شب را در آن هتل سپری نماید. او عمدا خواستار اتاق شماره «نه» می شود تا بتواند ارواح را ببیند و از صحت حرفهای دیگران اطمینان پیدا کند. از قرار معلوم، نیمه های شب از خواب برمی خیزد تا به دستشویی برود. از آنجایی که دستشویی هتل در طبقه اول واقع شده بود، او راهی طبقه پایین می شود. در همین حین، احساس می کند که شخصی پشت سرش پایین می آید. او گمان می کند که یکی از مهمانان هتل پشت سرش است؛ در نتیجه به آن سمت نگاهی می اندازد ولی در کمال تعجب هیچ کس را نمی بیند. هنگامی از دستشویی بر می گردد و مقابل در اتاقش می رسد، به آینه مقابل در نگاهی می اندازد. عجیب آن که متوجه می شود مردی پشت سرش ایستاده است. وقتی به پشت سرش نگاه می کند، کسی را نمی بیند!!

او آنقدر وحشت کرده بود که همان موقع پا به فرار می گذارد و دیگر هرگز حتی به آن هتل نزدیک هم نمی شود!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

پسرکی بدون صورت

این ماجرا در خوابگاه دانشگاه ما رخ داده است. یکی از دوستانم به نام «جو» که با او در مسابقات تیراندازی  آشنا شده ام، این ماجرا را به نقل از یکی از دانشجویان برایم تعریف کرده است:

خوابگاه دانشگاه ساختمانی سه طبقه است و تمام دانشجویان پسر در تمام سطوح سنی در آنجا ساکن هستند. گاهی اوقات، برخی از دانشجویان ارشد به دانشجویان سال اول و تازه وارد زور می گفتند و قلدری می کردند. به هر حال روزی یکی از همین پسرها ی قلدر که سعی داشت به دانشجوی زیردستش زور بگوید، آن چنان درس عبرتی گرفت که تصور می کنم تا آخر عمر آنرا از یاد نبرد. او «مین» نام داشت. شبی «مین» به اتاق دوستش در طبقه دوم می رود تا با هم درد دل کنند. طولی نمی کشد که او متوجه می شود خیلی دیر شده، درنتیجه با دوستانش خداحافظی می کند و راهی اتاقش می شود. شب خیلی گرمی بود و گهگاهی نسیمی گرم می وزید. شبها محوطه خوابگاه در سکوت کامل فرو می رود و فقط صدای جیرجیرکها از بیرون ساختمان به گوش می رسد. اواسط هفته بود و همه زود خوابیده بودند تا صبح به کارهایشان برسند. مین به آرامی به سوی اتاقش می رفت که ناگهان در انتهای راهروی طبقه اول، پسری را دیدکه به طرز عجیبی آنجا نشسته است. قیافه آن پسر برای مین ناآشنا وبد. درنتیجه مین تصور می کرد که او یکی از دانشجویان خیلی اهل مطالعه و درسخوان است که هیچگاه با همکلاسانش گرم نمی گیرد. به نظر، بچه سال می آمد. دستهایش را روی زانوانش قرار داده و صورتش زیر بازوهایش پنهان بود. از پشت به نظر می رسید که آنجا خوابش برده است. مین به او نزدیک شد. به ناچار پسر را صدا زد تا بتواند از آنجا عبور کند. مین گفت: هی پسر اینجا چه می کنی؟اوه، شاید در حال گریستن هستی! ای پسر لوس و نازنازی! اگر می خواهی گریه کنی به اتاقت برگرد یا به خانه مادرت برو و در آغوش او زار بزن. به هر حال اینجا جای نشستن نیست. از جلوی راهم برو کنار! آن پسر اعتنایی به حرفهای مین نکرد و از جایش تکان نخورد. از این رو، مین به او نزدیک شد و لگدی به پاهایش زد و گفت: به تو گفتم زود از جلوی راهم برو کنار! مین از این که می دید پسرک از او واهمه ای ندارد و ملاحظه سن و جثه او را نمی کند، به شدت عصبانی شد ه بود. در همین وقت یک دفعه آن پسر از جایش بلند شد و به آرامی صورتش را به سمت مین چرخاند. مین متوجه شد که پسرک صورت ندارد ، یک تکه پوست سفید بدون دهان، دماغ و چشم به جای صورتش قرار داشت.

               

 مین تا چند لحظه قدرت هیچ گونه حرکتی را نداشت. فقط مستقیم به چهره پسرک نگاه می کرد و برای اولین بار بود که نمی دانست چه باید بکند. می خواست فریاد بزند، ولی صدایی از گلویش خارج نمی شد. دچار گیجی و منگی شده بود و نمی توانست به اعضای بدنش فرمان بدهد. آن پسرک حرکتی به خود داد و قصد داشت به مین نزدیک شود که ناگهان او به خودش آمد و پا به فرا گذاشت. مین در حالی که با قدرت تمام می دوید، مرتب به پشت سرش نگاه می کرد و می دید که آن پسر در تعقیبش است! او به سرعت وارد اتاقش شد، در را قفل کرد و روی تختش دراز کشید و خودش را زیر پتو مخفی نمود. در حالی که هنوز شوکه بود و از فرط وحشت می لرزید، شروع به خواندن دعا کرد. طولی نکشید که صدای باز شدن در اتاقش را شنید و متوجه شد که شخصی وارد اتاقش شده است. مین که از شدت ترس تقریبا قالب تهی کرده بود، جرأت نداشت از جایش بلند شود و ببیند که چه کسی وارد اتاقش شده است. ولی احساس می کرد که آن شخص مستقیم به سمت تختش آمد و آنجا ایستاد . سرانجام، ترس و وحشت شدید باعث شد که او از حال برود. زمانی به هوش آمد که صبح شده و از شدت گرما زیر پتو عرق کرده بود. هنگامی که متوجه شد پیژامه خوابش را به تن ندارد، یاد جریان هولناک شب گذشته افتاد. در اولین فرصت جریان را برای دوستانش تعریف کرد و از آن به بعد هرگز به خودش جرأت نداد که زمانی که همه در خواب هستند از اتاقش خارج شود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

روح هفت

 خانه ای در واشنگتن وجود دارد که روح در آن هست. همه نام آن را «روح هفت» گذاشته اند. چرا که آن روح خودش را همیشه رأس ساعت هفت بر همه نمایان می کند! چندی قبل، پسری به نام «جیمز» در آن خانه زندگی می کرد. روزی، دوستش، «پیت» به خانه او رفت و قرار شد که شب پیش او بماند. جیمز از کارهای روح در آن خانه برای پیت صحبت کرد. در نتیجه، آن دو قرار گذاشتند که تمام طول شب بیدار بمانند تا ببینند روح چه می کند. اگرچه، آن دو انتظار نداشتند که تا قبل از ساعت هفت صبح اتفاقی رخ دهد، ولی تازه شب از نیمه گذشته بود که ناگهان روح نعره کشید: چرا نمی خوابید؟ هرچه زودتر به رختخواب بروید؛ سپس در اتاق را محکم به رویشان بست! آنها مدتی حیرت زده به یکدیگر خیره شدند و سپس از پله ها پایین رفتند. سپس در اتاق نشیمن، روی کاناپه ای نشسته و مشغول صحبت شدند که ناگهان کامپیوتر خود به خود روشن شد و بعد در کمال ناباوری، متوجه شدند که اتاق گفتگویی کامپیوتری مقابلشان نمایان گشته است. جیمز به سمت کامپیوتر رفت و سیم آن را از پریز درآورد ولی عجیب آن که دستگاه خاموش نشد. پیت، فورا یک توپ اسفنجی را برداشت و آن را به سمت صندلی مقابل کامپیوتر پرتاب کرد تا ببیند که آیا کسی روی آن نشسته است یا نه و جالب این که توپ، گویی ه چیزی یا کسی برخورد کرده باشد، معلق خورد و به سمت پیت برگشت. بعد یک دفعه اوضاع به حالت اولیه برگشت و کامپیوتر ، خود به خود، خاموش شد.

  

رأس ساغت هفت صبح، مبلمان خانه به حرکت درآمدند و صدای خنده های شیطانی روح در فضا طنین انداخت. بعد با نعره به آن دو گفت: فورا از خانه من بیرون بروید! و جیمز هم فریاد زنان به روح گفت: ای روح احمق! هیچ کس از تو نمی ترسد، پس بهتر است دست از سرمان برداری و از اینجا خارج شوی! همان موقع، سر و صداها متوقف شدند و به مدت سه روز هیچ اثری از روح مشاهده یا شنیده نشد. اگرچه، بعد از ورز سوم، درست رأس ساعت هفت عصر، ناگهان گربه جیمز به غرش افتاد و رفتاری جنون آمیز از خود بروز داد. بعد در حالی که پرزهایش تکه تکه از بدنش جدا می شدند، در هوا معلق شد. جیمز که از فرط ترس، فلج شده بود. می دانست که دیگر کاری از دستش برنمی آید. بعد یک دفعه، صدای شلیک خنده های شیطانی و بلندی در فضا طنین انداخت و روح پرسید: هنوز هم از من نمی ترسی؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

روحی با موهای قرمز

احتمالا برخی از افراد با ناحیه « روت چهل و چهار» آشنا هستند. ولی آیا هرگز چیزی را جع به روح پلید آنجا هم شنیده اید؟ بسیاری از افراد در رابطه با این روح دچار تجربیات وحشتناکی شده اند. گفته می شود که او موهای قرمز رنگی دارد و اغلب تی شرتی پشمی به رنگ روشن و شلوار جینی آبی رنگ به تن دارد. برخی از افراد مدعیند که او ناگهان در اواسط اتوبان ها و جاده های خلوت و متروکه ظاهر می گردد  وحتی بعضی او را زیر گرفته اند  و زمانی که بر می گردند تا ببینند آیا شخصی در آنجا افتاده یا نه ، با جسدی مواجه نمی شوند. اگرچه، روح پلید آن چنان خنده بلندی از ته دل سر می دهد که باعث می شود که مو به تن همه راست شود. برخی دیگر ادعا می کنند  که او سرش را به شیشه جلوی اتومبیل می چسباند، خنده کریهی سر می دهد و به تعقیب آنها می پردازد، در حالی که سرعت آنها بیش از 120 کیلومتر در ساعت بوده است، بدتر از همه این که او آن چنان خنده خوفناک و شیطانی به سرنشینان ماشین تحویل می دهد که خون در عروقشان منجمد می شود. همچنین یک راننده کامیون گفته است که آن روح در اطراف اتوبان منطقه روت چهل و چهار کنار جاده ایستاده بود و برای او اتو استاپ زد. راننده هم دلش به رحم می آید و مقابل پایش ترمز می کند. طبق اظهارات آن راننده روح مردی حدودا چهل ساله با موهای پرپشت قرمز رنگ به نظر می رسید. بعد از آنکه روح پلید سوار کامیون می شود، راننده مقصدش را از او می پرسد، ولی او در سکوت فقط لبخند می زد. راننده کامیون هم به خیال این که با فردی روانی یا دیوانه مواجه است عصبانی می شود، ترمز می کند و از او می خواهد که هرچه زودتر پیاده شود. روح هم طبق خواسته ی مرد از کامیون خارج می شود. اگرچه، خروج او از کامیون به صورت غیب شدن ناگهانی در تاریکی صورت می گیرد، راننده مدعی است که قبل از آنکه روح ناپدید شود، داخل بدنش را دیده است.

                                   

ماجرای دیگر مربوط به زن و شوهری می شود که ماشینان در اواسط جاده ای خلوت خراب می شود. مرد به زنش می گوید که داخل ماشین بماند تا او به سراغ یافتن تلفن عمومی برود. طولی نمی کشد که مرد سر راهش با روح معروف، مواجه می شود که کنار جاده نشسته بود. مرد از او می پرسد که آیا می داند نزدیکترین تلفن عمومی کجا قرار دارد یا نه، ولی روح بدون بر زبان آوردن کلمه ای فقط لبخندی کریه و بلند بالا به او تحویل می دهد. مرد مدعی است که به وضوح دو حفره خالی را به جای چشم در صورت روح دیده بود و وقتی از او فاصله می گیرد، روح با صدای شیطانی و مشمئزکننده خنده بلندی را سر می دهد. مرد وقتی به ماشینش برمی گردد، زنش را به شدت نگران و مضطرب می یابد. زن مدعی می شد که در حالی که رادیو ماشین روشن بوده، درلابه لای آن صدای خنده های بلند و زشتی را می شنود و عصبانی می گردد. درنتیجه زن از ماشین خارج می شود تا سروگوشی به آب دهد ولی صدای خنده حتی یک لحظه هم قطع نمی شود. زن با وحشت فراوان سوار ماشین می شود و رادیو را خاموش می کند، سپس همزمان صدای خنده ها نیز قطع می گردد. زن و شوهر که هر دو به شدت وحشت کرده بودند، فورا سوار یک ماشین عبوری می شوند و صحنه را ترک می کنند!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

احضار ارواح یا ... ؟

با سلام، من گرانت هستم. مایلم بدین وسیله تجربه ای وحشتناک را برایتان تعریف کنم که روی زندگی ام تأثیر زیادی گذاشت، اگرچه آن حادثه تنها 15 دقیقه به طول انجامید...

3 سال قبل که دانش آنوز سال آخر دبیرستان بودم، در تاریخ 17 اکتبر، یعنی روز تولدم، قرار شد که چهار پنج نفر از دوستان همکلاسم به خانه ما بیایند. ما در اتاق زیرشیروانی، به مناسبت تولدم جشن کوچکی گرفته بودیم. اواخر شب پائول، یکی از دوستانم، تخته ارواح را آورد و گفت: بیایید کمی بخندیم. سپس 9 شمع را به صورت دایره وار دور تخته احضار روح قرار داد و آنها را روشن کرد. بعد از مدتی پرسیدیم: آیا در این مکان روحی هست؟ ناگهان تخته به حرکت در آمد و شمع ها شعله ورتر شدند! پائول با حالت عجیبی روی زمین افتاد. سپس با صدایی ضعیف و بچگانه گفت: شیطان اینجاست، شیطان اینجاست، اینجا مکان بدی است، هرچه زودتر از اینجا بیرون بروید، فورا از اینجا خارج شوید! ما وحشت زده در را باز کردیم و پا به فرار گذاشتیم و بیچاره پائول را در آن وضعیت تنها گذاشتیم. آن موقع از شدت وحشت اصلا فکرمان کار نمی کرد. عجیب آن که به هر طرف که می رفتیم با درهای قفل و بسته مواجه می شدیم. در همین اثنا یک دفعه نیرویی نامرئی یکی از بچه ها را به سمتی هل داد. سپس سایه ای سیاه و بزرگ با هیبت نمودار شد و کنار ما به راه افتاد. در حالی که همگی از فرط استیصال در به در به دنبال راه فرار بودیم، صدای جیغ های ممتد و گوشخراش دوستم را از گوشه ای می شنیدیم. حقیقتا شوکه شده بودم. ناگهان احساس کردم که جسم سنگینی به بدنم برخورد کرد و نقش زمین شدم. در حالی که از شدت ترس فلج شده بودم، برای نجات و رهایی فقط جیغ می کشیدم. نمی دانم بعد از گذشت چند دقیقه به هوش آمدم و دیدم که سایه ناپدید شده است و تمام درها باز شده بودند. بعد آن دوستم را به همرا پائول دیدم که دست مرا گرفتند و همگی با عجله و دوان دوان از خانه خارج شدیم.

            

چندی بعد فهمیدیم که قبل از ما خانواده ای در آن خانه زندگی می کردند. یک زن و شوهر به همراه دو پسرشان. ظاهرا روزی مرد خانواده در حالت جنون با چند ضربه پی در پی چاقو ابتدا زن و بعد دو پسرش را به قتل می رساند و بعد از خودکشی می کند. از قرار معلوم یکی از قربانیان (پسر کوچک مرد) قصد داشت به ما هشدار دهد که هرچه زودتر از آن خانه خارج شویم. من معتقدم که او می خواست به این ترتیب جانمان را از مرگ حتمی نجات دهد. بعد از آن، من مدام دعا می کنم که ای کاش شیطان پلید از آنجا رفته باشد. حالا مشغول تحصیل در دانشگاه هستم و یک سال است که قدم به آن خانه نگذاشته ام. امیدوارم از این ماجرا درس عبرتی گرفته باشید: هرگز و تحت هیچ شرایطی به سراغ تخته های احضار ارواح نروید! چرا که نمی دانید با آن کار به ظاهر سرگرم کننده چه بلایی به سر خودتان می آورید و نا خواسته در چه هچلی گرفتار می شوید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

نوشته روی سنگ قبرم را تصحیح کنید!

این ماجرا واقعی است و برای دبیر انگلیسی ما، آقای «دوفین» رخ داده است. ماجرا را از زبان خودش برای شما شرح می دهم:

                    

در آن عصر سرد و بارانی از محل کارم خارج شدم. چیزی به تاریکی هوا باقی نمانده بود. همیشه از برگشتن به خانه در تاریکی نفرت داشتم، ولی آن روز کارم به درازا کشیده بود. در نتیجه تصمیم گرفتم قبل از آنکه خیلی تاریک شود، از راه میان بر به خانه برگردم. راه میان بر از داخل یک گورستان می گذشت. در شهر کوچک محل سکونتم، ماجراهای مرموز و عجیب و غریبی در رابطه با گورستان سر زبانها افتاده بود. اگرچه، من همیشه به صحت آنها مشکوک بودم. راستش را بخواهید، اصلا به روح و این طور مسائل فکر نمی کردم. همیشه گمان می کردم که عده ای این ماجراها را از خود در می آورند تا عده دیگر را به وحشت بیندازند. از این رو کلاهم را سرم گذاشتم و به سمت خانه به راه افتادم. اگرچه، باران بند آمده بود، ولی کوره راه میان بر گل آلود و خیس بود. در حالی که فکرم را متمرکز کرده بودم، وارد گورستان شدم. اواسط راه بودم که ناگهان صدای ضعیف ضربه های ملایمی را به سنگ شنیدم. نمی توانستم بفهمم سر و صدا از کدام قسمت به گوش می رسد، ولی به نظر می رسید جلوتر از من باشد. بی اعتنا به آن به راهم ادامه دادم؛ چون نمی خواستم دیر به خانه برسم. مع هذا هرچه جلوتر می رفتم، آن صدا بلند و بلندتر می شد. آن چنان که تقریبا اعصابم خرد شده بود و گمان می کردم شخصی سعی دارد به این وسیله سر به سرم بگذارد. ولی آن روز به شدت خسته بودم و اصلا حال و حوصله شوخی نداشتم؛ با این حال صدا آن چنان بلند و نزدیک شد که متوجه شدم منبع آن از کجاست. تصمیم گرفتم به آن سمت بروم تا علت را جویا شوم. در نتیجه به آرامی راهم را به سمت صدا کج کردم. ناگهان با مردی سفیدرنگ مواجه شدم که روی سنگ قبری دولا شده بود و به آن ضربه می زد. قبل از آنکه بتوانم دهام را باز کنم و علت کارش را از او بپرسم، او دست از ضربه زدن برداشت و به من خیره شد. اگرچه در ظاهر او چیز غیرعادی یا حتی ترسناک وجود نداشت، ولی حالت چشمانش باعث شد که مو به تنم راست شود. او مستقیم به چشمان من زل زد و گفت: «به آنها بگو نامم را روی سنگ قبر اشتباه نوشته اند، باید هرچه زودتر آن را تصحیح کنند!» و بعد در تاریکی غیبش زد... وقتی دنبال ماجرا را گرفتم متوجه شدم که راست گفته و نامش را روی سنگ قبر اشتباه نوشته اند. از آن به بعد بود که به وجود ارواح معتقد شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

پل مرگ

            

بلندترین پل در آسیا و سومین در دنیا، پل «پنانگ» است که جزیره پنانگ را با سرزمین اصلی پنیسنولای مالزی مرتبط می سازد. ساخت این پل در سال 1985 به پایان رسید و دست کم هفت کارگر در حین عملیات ساختمانی کشته یا در آب خفه شدند. از بعد از اتمام و راه اندازی آن پل، ماهیگیران گزارش داده اند که ماهی هایی را صید می کنند که کله کوچک یک انسان روی سرشان مشاهده می شود! همچنین برخی از آنها می گویند که کله انسانی به قلاب چوب ماهیگیریشان گیر کرده است! حتی اشخاصی گزارش کرده اند که در اواسط پل خانمی سفیدپوش  را دیده اند که سعی داشته سوار ماشینشان بشود. از قرار معلوم آن عده از رانندگانی که جلوی پای آن خانم سفیدپوش ترمز کرده اند، اتفاقات ناگوار و بسیار تلخی را تجربه نموده اند. مع هذا این اتفاقات و حوادث در دهه سالهای هشتاد بیشتر گزارش می شدند ولی حالا که تردد روی آن پل بیشتر شده، گزارش این رویدادها نیز تقلیل یافته است. اگرچه اخیرا جریانی را شنیده ام که بهتر دیدم آنر ا با شما در جریان بگذارم.

 از قرار معلوم شبی یک خانم میانسال با مادرش روی آن پل مشغول رانندگی بود. آنها بعد از صرف شام در خانه یکی از اقوام، به سوی منزلشان در حرکت بودند. به نظرنمی رسید که آن شب با شبهای دیگر تفاوتی داشته باشد. آن خانم به دفعات از روی آن پل عبور کرده و اتفاق خاصی برایش نیفتاده بود. نیمه های شب بود و تعداد ماشین های در حال تردد از روی پل کاهش یافته بود. آن خانم با سرعتی متوسط در حال رانندگی بود. گاهی به کیلومترشمار نگاه می کرد و گاهی به آینه برای کنترل پشت سرش. اوضاع خوب به نظر می رسید، اگرچه هر دو خسته بودند و حرف نمی زدند . هنگامی که به اواسط پل رسیدند، حادثه خیلی عجیبی برایشان رخ داد. آن خانم وقتی به آینه نگاه کرد ، ناگهان مادرش را دید که روی صندلی عقب نشسته است. امکان نداشت، چون می توانست مادرش را ببیند که کنارش نشسته است. احتمال داد که از فرط خستگی زیاد دچار توهم و خیالات شده است. پس بار دیگر از آینه نگاهی به عقب انداخت و واقعا تصویر مادرش را روی صندلی عقب دید. او که به شدت کنجکاو شده بود، نگاهی به صندلی شاگرد انداخت و مادرش را همانجا دید. هیچ سر در نمی آورد. گیج و سر در گم شده بود. احساس کرد که مادرش رنگ به چهره ندارد، گویی به شدت بدحال بود. آن خانم که به شدت ترسیده بود، از مادرش سوال کرد که آیا حالش خوب است یا نه. ولی صدایی از مادرش نشنید. در نتیجه کمی جلوتر ترمز کرد تا کمکی به مادرش بکند.در آن لحظه، آنقدر دست و پایش را گم کرده بود که اصلا صندلی عقب ماشین را به یاد نمی آورد. فقط احساس می کرد که حال مادرش خیلی بد است و باید هرطور شده به او کمکی بکند. به محض آنکه ماشین از حرکت باز ایستاد، ناگهان مادرش در ماشین را باز کرد و از آن خارج شد. آن خانم که وحشت و حیرت کرده بود، از کارهای عجیب وغریب مادرش اصلا سر در نمی آورد. در نتیجه به سرعت کمربند ایمنی اش را باز کرد، ولی قبل از اینکه بتواند از ماشین خارج شود، مادرش از بالای پل خودش را به پایین پرت کرد. چند روز بعد جسد باد کرده اش را از آب گرفتند. در تحقیقان پلیس مشخص شده بود که قتلی در کار نبوده است. در نتیجه مرگ مادر آن خانم را خودکشی اعلام کردند...!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 6:5 قبل از ظهر  توسط هلیا  | 

چشمانی به سیاهی زغال

از زمانی که دوازده ساله شدم تا کنون که بیست سال دارم، اتفاقات عجیبی در منزلم رخ می دهند...

ابتدا درها خود به خود بسته می شدند، تلویزیون روشن و خاموش می شد و بعد... نیمه های شب از شنیدن صدای جیغ های دلخراشی از خواب می پریدم و صدای دختر بچه ای را می شنیدم که مدام می پرسید: چرا، چرا او مرتکب این عمل شد، چرا؟

                               

راستش قبل از آنکه در این خانه مستقر شوم، ظاهرا مردی  به همراه خانواده اش در آنجا زندگی می کرد که روزی در اتاق من خودش را حلق آویز کرده بود.

شبی در خواب عمیق بودم که صدای گریه دختر بچه ای را شنیدم. از خواب پریدم و روی تختم نشستم. ناگهان دختربچه ای را دیدم که پیراهن زیبایی به تن داشت و کنار میز تحریرم نشسته بود. او نزدیک من شد و پرسید: چرا او مرتکب آن عمل شد؟ چرا مرا ترک کرد و رفت؟  بعد ناگهان همه چیز تیره و تار شد و مردی را دیدم که از وسظ سقف اتاقم خودش را حلق آویز کرده بود. یک دفعه چشمانش را باز کرد و متوجه شدم که چشمانش به سیاهی زغال بودند.

هنوز هم آن اتفاقات ادامه دارند و دوستانم هم حاضرند وقوع این اتفاقات را در منزلم تایید کنند. مثلا شبی یکی از دوستانم در اتاقم خوابیده بود و او هم واقعا دید که ناگهان در اتاقم خود به خود باز شد و تلویزیون خاموش شد...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

شبح مردی در اتاق نشیمن!

ماجرایی را که می خواهم برایتان تعریف کنم، تجربه شخصی خودم نیست، بلکه آنرا از اعضای خانواده مادریم شنیده ام. از قرار معلوم حدود 50 سال است که خانه پدربزرگ و مادربزرگم پاتوق ارواح و اشباح شده است. به همین دلیل است که حالا بچه های آنها حاضر نیستند حتی یک شب هم آنجا بمانند. بهتر است یکی از خوفناک ترین تجربیات مادرم را برایتان بنویسم تا متوجه جریان شوید:

                 

ظاهرا شبی مادرم و خواهرش روی تختی دو نفره در اتاقشان خوابیده بودند. نیمه های شب مادرم با صدای جیغ و داد خواهرش از خواب می پرد. او هراسان به اطراف نگاهی می اندازد و یک دفعه شیء گرد براقی را می بیند که روی تخت در هوا معلق است. خاله ام نیز کله مرد طاسی را می بیند که با چشمان وحشتناکش به او خیره شده بود. دو خواهر مات و مبهوت به آن صحنه خیره می شوند. چند دقیقه ای آن شیء گرد بالا و پایین می رود و ناگهان ناپدید می شود. آن دو وحشت زده مثل فنر از جایشان می پرند و دیگر هرگز حاضر نمی شوند که روی تختشان در آن اتاق بخوابند. اگرچه، مادرشان یعنی مادربزرگم به هیچ وجه حرف آن دو را نمی پذیرد و آن را به حساب خیالات آنها می گذارد. تا این که اتفاق خوفناک دیگری برای مادربزرگم رخ می دهد...

ظاهرا شبی مادربزرگم بر سر مسئله ای با پدربزرگم اختلاف نظر پیدا می کند و به حالت قهر برای خوابیدن به اتاق نشیمن می رود. نیمه های شب مادربزرگم صدای پایی را روی پله ها می شنود و از خواب می پرد. مادربزرگم با عصبانیت از او می خواهد که دست از این کار بردارد. بعد از چند دقیقه ای سروصداها متوقف می شود ولی ناگهان مادربزرگم احساس می کند که گویی شخصی به او خیره شده است. هنگامی که به پشت سرش نگاهی می اندازد، شبح مردی را می بیند و از ترس جیغ می کشد. مرد با نگاهی شیطانی به مادربزرگم خیره شده بود. مادر بزرگم وحشت زده شروع به خواندن دعا می کند. پدربزرگم که از شنیدن جیغ های مادربزرگم از خواب پریده بود، سراسیمه خودش را به اتاق نشیمن می رساند. مادربزرگم از او می پرسد که آیا او هم آن شبح وحشتناک را دیده است یا نه. ولی پدربزرگم هرچه به اطراف نگاه می کند، چیزی نمی بیند. به هر حال آن شب مادربزرگم به اتاق خواب خودش برمی گردد ولی از آن زمان به بعد به جمع معتقدان به روح می پیوندد...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

آینه های عجیب وغریب

می خواهم جریان عجیبی را برایتان تعریف کنم که در دستشویی خوابگاه ما رخ داده است. عده زیادی از دانشجویان مدعی بودند که انعکاسشان روی آینه دستشویی خوابگاه زنده به نظر می رسد! همه می دانند که تصاویر در آینه حالت وارونه و برعکس به خود می گیرند، یعنی اگر به سمت راست بگردید، تصویرتان در آینه به سمت چپ می چرخد و بالعکس. ولی آینه های دستشویی خوابگاه ما طور دیگری عمل می کننند. یعنی اگر به سمت راست بچرخید، تصویرتان در آیینه نیز به همان سمت برمی گردد! بسیاری از دانشجویان و اساتید این پدیده عجیب وغیر عادی را تجربه کرده اند. عجیب آن که به محض این آنها احساس می کنند چیزی غیر عادی رخ داده است، اوضاع به حالت عادی خودش بر می گردد.آنها معتقدند که این پدیده نا متعارف صرفا زمانی رخ می دهد که آنها به دقت به تصویر خودشان در آینه نگاه نمی کنند و توجهی به آن ندارند. ممکن است دلیل بیاورید که اینها همگی زاییده تخیلات اشخاص هستند. بسیاری از افراد نیز چنین تصور می کردند، تا زمانی که خودشان همان پدیده عجیب و غریب را تجربه کردند. اگرچه ماجرایی را که می خواهم برایتان تعریف کنم خیلی ترسناک نیست ولی از این طریق بهتر متوجه می شوید که ارواح چه بلاهایی سر قربانیا نشان می آوردند.

                                               

روزی، صبح زود، تمام ساکنین خوابگاه با شنیدن صدای جیغ و داد بلند دخترکی از خواب پریدند. از قرار معلوم دختری به تنهایی به دستشویی رفته بود تا دست و صورتش را بشوید. هنگامی که به چهر ه خودش در آینه نگاه می کند، به جای قطرات آب، قطرات خون را روی صورتش می بیند و از فرط وحشت با صدای بلند فریاد می کشد. سپس دوان دوان به اتاقش برمی گردد و جریان را برای دوستش تعریف می کند. دوستش او را متقاعد می کند که اشتباهی رخ داده و خونی روی صورت او نیست. تمام بچه ها مقابل اتاق آن دختر جمع می شوند تا علت را دریابند. سپس یکی از دانشجویان جریان را برای مدیر خوابگاه تعریف می کند. اگرچه، مدیر خوابگاه جریان را جدی می گیرد، می گوید که کاری از دست او ساخته نیست و به همه توصیه می کند که به تنهایی به دستشویی نروند. از آنجایی که این حادثه قبلا برای برخی از دانشجویان رخ داده است، همه از دستشویی های خوابگاه وحشت دارند ولی هیچ کس نمی تواند علتی منطقی برای آن پدیده بیابد. مدیر خوابگاه معتقد است که آن جریان باید به صورت سربسته باقی بماند تا مبادا بلاهای دیگری سر دیگران بباید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

فراررررررر!!!!!!!

در شهری قدیمی در ناحیه مرکزی کشور مالزی، ساختمانی وجود دارد که متعلق به زمان قبل از جنگ است. در ابتدا آن ساختمان محل سکونت تجار و بازرگانان ثروتمند بود. اگرچه در یک دوره زمانی خالی از سکنه بود ولی بعدا انجمن محل، آنجا را مصادره کرد و به محلی برای درس خواندن و مطالعه دانش آموزان اختصاص داد.

آن ساختمان در اطراف شهر واقع شده بود و خانه ای در آن حوالی به چشم نمی خورد. فقط یک پیست دوچرخه سواری در کنار آن قرار داشت که به جاده اصلی منتهی می شد. از این رو منطقه ای پرت، دورافتاده، متروکه و بسیار خلوت و ساکت محسوب می شد. با این اوصاف، برای دانش آموزان محل، منطقه ی مناسبی برای مطالعه و درس خواندن به حساب می آمد، به دور از هیاهو و غوغای شهر و مزاحمت های اعضای خانواده ها.

چندین سال بود که جی، کی، می و لین برای مطالعه به آن ساختمان می رفتند. از آنجایی که هرگز تجربه بدی در ارتباط با آن ساختمان پیدا نکرده بودند، به آنجا خیلی علاقه داشتند، فقط دور بودن آنجا از شهر کمی مشکل ساز بود. آنها معمولا بعد از بسته شدن در کتابخانه شهر، به آنجا می رفتند.

آن سال با شروع فصل امتحانات آنها مطابق معمول راهی آن ساختمان شدند. بعد از صرف شام ساعت 7:30 شب سوار موتورهایشان شدند و به سوی آنجا راه افتادند. زمانی که وارد ساختمان شدند،چند دانش آموز را دیدند که مشغول درس خواندن بودند. اگرچه، همه آنها حدود ساعت11 از آنجا خارج شدند.

طولی نکشید که فقط همان 4 نفر در داخل ساختمان باقی ماندند. لین که خیلی خسته شده بود، پیشنهاد داد که زودتر به خانه هایشان برگردند. ولی سرایدار آنجا که برای صرف شام رفته بود، هنوز برنگشته بود و «جی» پیشنهاد کرد که تا برگشتن او همگی صبر کنند. از طرفی ، صلاح نبودکه ساختمان را خالی کنند. در نتیجه هیچ یک به پیشنهاد «جی» اعترض نکرد.

چند دقیقه ای گذشت تا اینکه ناگهان برق آنجا رفت. آنها که شوکه شده بودند، نمی دانستند شمعی داخل ساختمان وجود دارد یا نه، در نتیجه احساس استیصال و درماندگی شدید بر وجودشان مستولی گشت. بدتر از همه این بود که هنوز سروکله سرایدار ساختمان پیدا نشده بود. آنها بهتر دیدند که در سکوت به انتظار برگشتن سرایدار بنشینند. «می» با ترس و لرز گفت: «تقریبا شب از نیمه گذشته است. سرایدار می بایست تا به حال برمی گشت». بعد از مدتی صدای چندین سگ به گوششان خورد. پارس هایی که نزدیک و نزدیکتر می شدند. هر چهار نفر به وحشت افتادند و می لرزیدند. «جی» پیشنهاد داد که همگی به جستجوی شمع بپردازند ولی لین و می استقبال نکردند. آنها می خوستند داخل سالن بنشینند و منتظر بمانند.

کی هم گفت: به هیچ وجه حاضر نیستم در این تاریکی وحشتناک داخل این ساختمان به جستجوی شمع بپردازم. در این اثنا، صدای پارس سگ ها هم از مقابل ساختمان به گوش می رسید و حالا تبدیل به زوزه های هولناک شده بود. جی که نزدیک بود از فرط ترس و وحشت غالب تهی کند گفت: خوب چرا حرف نمی زنید؟ پیشنهاد خوبی ندارید؟

                    

یک دفعه صدای زنی به گوششان خورد که می گفت: من حاضرم به دنبال شمع بگردم. هیچ یک از آنان نمی توانست تشخیص دهد که صدا از کدام قسمت سالن می آید. همگی حتم داشتند که تمام دانش آموزان آنجا را ترک کرده اند. در نتیجه از فرط وحشت زبانشان بند آمده بود. زن دوباره گفت:« نترسید». صدایش در سکوت مطلق سالن می پیچید و باعث می شد که سرمایی به اندام آن چهار نفر بیفتد.

 کی تصمیم گرفت که دست دوستش را بگیرد تا کمی آرامش یابد؛ در نتیجه در تاریکی دستش را دراز کرد ولی وحشت زده متوجه شد که دستش به چیز بسیار سرد و استخوانی برخورد کرده است. آنقدر سرد بود که نمی توانست به یک انسان متعلق باشد. او که شوکه شده بود، ابتدا با صدای بلندی فریادی کشید و بعد نعره زد: فراررررررررررر!!!!!!

بعد با سرعت هرچه تمام تر پا به فرار گذاشت و دوستانش هم پشت سرش می دویدند. هنگامی که شتابزده سوار موتورهایشان می شدند، می توانستند سر و صدای بلند صدای خنده و قهقهه مشمئزکننده ای را از داخل ساختمان بشنوند. آنها از آنجایی که کلاههای ایمنیشان را داخل ساختمان جا گذاشته بودند بدون کلاه و با سرعت هرچه تمام تر به سمت شهر حرکت کردند. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

صدای قدمهایشان را می شنوم

                                 

شبی در اتاقم نشسته و مشغول تماشای تلویزیون بودم و گربه ام نیز روی تختم خوابیده بود که ناگهان...

یک دفعه صدای پایی را پشت در اتاقم شنیدم. آن شب در خانه تنها بودم و والدینم به مهمانی رفته بودند. صدای قدمها بلند و بلندتر می شد تا اینکه احساس کردم شخصی در اتاقم راه می رود.

 در همین اثنا ناگهان گربه ام از خواب پرید و شروع به غریدن کرد. مدام سرش را به اطراف می چرخاند، گویی او هم وحشت کرده بود. سپس میو میو کرد، از روی تخت پرید و دوان دوان از اتاق خارج شد. طولی نکشید که تلویزیون و چراغ مطالعه ام چندین مرتبه روشن و خاموش شدند! بعد احساس کردم که شخصی پایین تختم نشسته است. نگاهی به آن سمت انداختم و متوجه شدم که ملحفه ها به هم ریخته اند؛ در حالی که هنوز نخوابیده بودم و حتم داشتم که صبح ملحفه ها را مرتب کرده ام. از آن به بعد هر شب صداهایی نجوا مانند و قدمهایی را می شنوم که به اتاقم نزدیک می شوند. مطمئن هستم که آها ارواح برادران و خواهران از دست رفته ام هستند....خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

در نیمه باز

خورشید تازه طلوع کرده بود که ناگهان از خواب پریدم و متوجه شدم که در اتاقم نیمه باز است، در حالی که شب قبل آن را از داخل قفل کرده بودم. به بیرون خیره شدم و توانستم شبحی بلند قد را ببینم که پشت در ایستاده و داخل را می نگرد. احساس کردم که شبح شلوارکی سورمه ای به پا و پراهنی سیاه و سفید به تن دارد نمی توانستم سر او را ببینم ولی موهای بلند مشکی او کاملا مشخص بود. چند دقیقه ای حیرت زده به او خیره شدم، سپس به آن سمت خم شده و پرسیدم: چه کسی آنجاست؟

                          

ناگهان در با شدت هرچه تمام بسته شد. من وحشت زده از روی تخت پایین پریدم و در را باز کردم؛ ولی هیچ کس آن طرف نبود. سری به اتاق نشیمن زدم  و دیدم که مادرم روی کاناپه به خواب عمیقی فرو رفته است. همه درها  و پنجره ها را بررسی کردم و دیدم که همگی قفل هستند. از آن به بعد هرچه بیشتر به آن اتفاق می اندیشم ، احساس می کنم که خیلی عجیب و غیر عادی بوده است و نمی توانم علتی موجه برای آن بیابم. نمی دانم ، شاید هم آن شب روحی کنجکاو به صورت اتفاقی سری به خانه ما زده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

بعد از غروب آفتاب به جنگل نروید!

چند ماه قبل، من و پسر عمویم تصمیم گرفتیم که در کوره راه جنگلی پشت منزلم به موتور سواری برویم. از آنجایی که دیرقت شده بود، تصمیم گرفتیم که چند دور بزنیم وبه خانه برگردیم. ناگهان در اواسط راه یکدیگر را گم کردیم. من سعی داشتم با سرعت به سمت خانه بروم تا پسرعمویم را پیدا کنم. ناگهان احساس کردم که شخصی در تعقیب من است. در همین اثنا یکدفعه موتورم خاموش شد و هرچه سعی کردم آن را دوباره روشن کنم موفق نشدم. در کمال درماندگی و استیصال به اطراف نگاه می کردم تا شاید سروکله  پسرعمویم پیدا شود که ناگهان دیدم مردی پشت سرم ایستاده است. ابتدا گمان کردم که او پسرعمویم است، در نتیجه خواستم جریان را برایش توضیح دهم که یکدفعه متوجه شدم او مردی کاملا غریبه است.

                        

من که می دانستم کسی در آن اطراف زندگی نمی کند، از دیدن مرد غریبه به شدت جا خوردم. در نتیجه به سرعت سوار موتور شدم تا هر طور شده آن را روشن کنم. در همین حال احساس می کردم ضربان قلبم بالا رفته است.مرتب استارت می زدم تا شاید موتور روشن شود. خوشبختانه موتور بعد از چند دقیقه روشن شد و من با سرعت هرچه تمام از آنجا دور شدم. در همین حین، مرتب به پشت سرم نگاه می کردم و می دیدم که مرد غریبه در هاله ای شیری رنگ به صورت معلق در زمین و هوا به دنبالم است. برای آن که به مانعی برخورد نکنم، مجبور بودم حواسم را به راندن موتور معطوف نمایم. سرانجام وحشت زده به خانه رسیدم و دیدم که پسرعمویم وسط حیات نشسته است. او هم به نظر وحشت زده و رنگ پریده می آمد. به من گفت که وسط راه وقتی گم شد، احساس کرد که شخصی دنبالش کرده است. در نتیجه  وحشت زده و با سرعت هرچه تمام به سوی خانه آمده است. من هم جریان را برایش تعریف کردم و هر دو به این نتیجه رسیدیم که دیگر هرگز بعد از غروب آفتاب به آن جنگل نرویم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

 

کوتابلود منطقه ای شیطانی

بعد از خواندن داستانهای زیادی درباره ارواح تصمیم گرفته ام که ماجرایی را برایتان تعریف کنم. این اتفاق در سال 1995 یعنی زمانی که در «ساباه» زندگی می کردیم، برای من رخ داد. آن اتفاق آن قدر عجیب و هولناک است که تا امروزهم شبیه به آن را نه دیده و نه شنیده ام. بهتر است آن را برایتان مو به مو شرح دهم تا متوجه حرفهایم بشوید:

از آنجایی که پدر من یک پلیس بود، ما مجبور بودیم که هرازگاهی سفری به شهرهای اطراف ساباه داشته باشیم. روزی پدرم به خانه آمد و به ما اطلاع داد که باید چند ماهی به شهر «کوتابلود» برویم. آنجا شهری کوچک بود و بیشتر ساکنان آنجا به گاوچرانی اشتغال داشتند. از آنجایی که واقعا مکان زیبا و خوش منظره ای محسوب می شد، ما حقیقتا از سکونت در آنجا لذت می بردیم و خوشخال بودیم. تا این که تمام اوقات  فوق العاده و بی نظیر ما از زندگی در آن شهر درست قبل از ترک آنجا خاطره ای تلخ و فراموش نشدنی تبدیل شد.

قبل از نقل مکان به آن شهر، پدرم به من و برادرانم هشدار داد تا زمانی که در آن شهر ساکن هستیم، قبل از خارج شدن از خانه و دست زدن به هر کاری باید همواره ذکر خدا را فراموش نکنیم تا از خطرات احتمالی مصون باشیم. آن زمان این حرف پدرم خیلی عجیب و غریب آمد، ولی به هر حال قول دادیم که به توصیه او عمل کنیم. وانگهی ما هنوز خیلی جوان و کم تجربه بودیم و از بچگی یاد گرفته بودیم که باید حرفهای بزرگتر هایمان را گوش کنیم و سؤالی بیجا نکنیم.

چند ماهی که در آن شهر بودیم، بدون هیچ گونه حادثه یا اتفاق بدی طی شد تا اینکه درست روز قبل از بازگشت به شهر زادگاهمان، پدرم ما را برای صرف نهار به یک رستوران برد. در آن روز شوم و نحس هنگامی که وارد رستوران شدیم، همگی دور میزی نشستیم و من از همان ابتدا متوجه شدم که نگاههای خیره پیرمردی روی ما سنگینی می کند. عجیب آن بود که حالت چهره و چشمانش آن چنان ناخوشایند و خیره بود که من چندشم می شد. در کمال شگفتی احساس کردم که او در طول این مدت حتی یک مرتبه هم پلک نزده است. سپس بعد از چند دقیقه به من لبخندی زد و کم کم حالت چهره اش عوض شد...بعد من وحشت زده یک چیز خون آلود و وحشتناک را دیدم که دندانهایی تیز داشت و سرو صورتش غرق در خون بود...

                     

من که از شدت ترس زهره ترک شده بودم، مثل یک سنگ بر جای خود میخکوب شده و همچنان خیره به او می نگریستم. اصلا نمی تونستم کوچکترین حرکتی به خود بدهم و منگ و وحشت زده سر جایم نشسته و به آن صحنه می نگریستم.بعد ...پیرمرد آهسته از جایش بلند شد و به سمت من آمد... ولی بعد از طی چندین گام در هوا محو شد...

من بی درنگ با زحمت فراوان تمام قوای خود را جمع و جور کردم و به سختی سرم را به سمت دیگری چرخاندم و بی اختیار اشکهایم جاری شدند، بعد از لختی که توانستم دهان خود را باز کنم،  به پدرم تمام ما وقع را گفتم. پدرم که ظاهرا آرام و خونسرد به نظر می رسید، بلافاصله با لحنی آمرانه و تحکم آمیز به ما دستور داد که سوار ماشین شویم و با سرعت تمام از آنجا دور شدیم. پدر آن چنان با سرعت رانندگی می کرد که من هر آن تصور می کردم که ممکن است ماشین از جاده منحرف شود و به قعر دره ای سرنگون شویم. با این که هنوز از حالت شوک خارج نشده بودم، ولی دوست داشتم  که هرچه زودتر به خانه برسیم.

به محض آن که به خانه رسیدیم، پدرم از برادرانم درخواست کرد که به اتاق های خودشان بروند و مرا نزد یکی از دوستانش که خانمی مسن و عجیب و غریب بود، برد. به نظرم آمد که آن خانم یک جادوگر محلی است. هنگامی که جریان را برایش تعریف کردیم، او گفت که آن «چیز» به سراغ ما آمده بود تا به پدرم هشدار دهد که کارش را در آن شهر رها کرده و به مالزی برگردد. ظاهرا مردی قبلا در ان شهر کار پدرم را انجام می داد و هنگامی که پدرم به آنجا منتقل می شود، او از کار بی کار شده و شدیدا خشمگین و رنجیده خاطر می شود و از قرار معلوم می خواسته از پدرم انتقام بگیرد. واقعا تصور دیدن آن «چیز» برای یک بار دیگر برایم غیر قابل تحمل بود. بعد پدرم اعتراف کرد که در تمام طول راه بازگشت به خانه از طریق آینه ماشین یک مرد بی سر را می دیده که در تعقیب ما بوده و سعی داشته که روی ماشین ما بپرد، به همین دلیل هم پدرم با آن سرعت دیوانه وار رانندگی کرده بود. چون تنها راه خلاصی از شر او را این می دانسته که تا حد ممکن و به سرعت از او دور شود. آن جادوگر به ما گفت که آن چیزی را که من در رستوران دیده بودم، می خواسته تا خانه به دنبال ما بیاید و مرا اسیر کرده و بکشد. خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

 بعد از آن من تا مدتی حتی از سایه خویش نیز وحشت داشتم و از حس ششم خود می ترسیدم. هنگامی که جریان را برای دوستانم تعریف کردم، آنها گفتند که «کوتابلود» در سرتاسر «ساباه» به شیطانی ترین منطقه معروف است و ارواح پلیدی در آنجا به آزار و اذیت غریبه ها می پردازند. ظاهرا آنها می خواستند قبل ازترک آنجا به ما درسی بدهند تا هرگز دوباره به آنجا بر نگردیم. حال با این اوصاف اگر شخصی بتواند از نظر علمی این ماجرا را برای من ثابت و روشن کند، من تا آخر عمر از او سپاسگزار خواهم شد. 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط هلیا  | 

سلام دوستای خوبم

ببخشید چند روز نبودیم ولی بالاخره برگشتیم با داستانای جدید پس اولیش رو بخونید و لذت ببرید

بازی جسارت

من 11 سال از دوران تحصیلم را در مدرسه «اسجونز» گذراندم. این مدرسه درست در کنار یک جنگل بزرگ و دور افتاده قرار دارد که هنوز هم در مرکز کوآلالامپور به همان شکل حفظ شده است. این جنگل استوایی بکر روی یک تپه ی کوچک واقع شده است. ماجراهای عجیب و غریب و هولناکی درباره ی آن جنگل بر سر زبان ها بود ولی من هیچ کدام را باور نمی کردم. یا بهتر بگویم هرگز دوست نداشتم آنها را باور کنم. از 13 تا 17 سالگی جزو گروه پیشاهنگان مدرسه بودم و معروف بود که پیشاهنگان از سر تفریح و سرگرمی مردم را دست می اندازند و آنها را می ترسانند. من هم همه این ماجراها را به نوعی مرتبط با همین می دانستم.

               

ماجرایی که بیشتر از همه برایم جالب بود، در رابطه با یک ژنرال و زنش در خلال جنگ جهانی دوم بود. از قرار معلوم مدرسه ما در زمان جنگ تبدیل به یک بیمارستان و یک مکان برای تبلیغات مذهبی شده بود. یک ژنرال ارتش انگلیسی با زن چینی اش به آنجا آمده بودند و همیشه به هیئت مبلغان مدرسه ما کمک شایان توجهی می کردند. حکایت عشق پر سوز و گداز آنها به گوش همه رسیده بود. عده ای معتقد بودند زمانی که ژاپنی ها به آن منطقه حمله کردند، آن ژنرال را به آن جنگل برده و مقابل یک درخت کهنسال و سربه فلک کشیده سرش را از بدنش جدا می کنند. گویا هنگامی که او می خواسته برای خرید به منطقه ای برود، سربازان ژاپنی او را می دزدند.

هنگامی که برگشتن او به خانه به تأخیر می افتد، زنش شدیدا وحشت می کند و سراسیمه و با حالتی ملتمسانه به دست و پای سربازان ژاپنی می افتد تا همسرش را آزاد کنند. آنها منکر همه چیز می شوند و می گویند که شوهرش به جنگل رفته تا خطوط تلگراف را نصب کند. چند روز می گذرد ولی خبری از او نمی شود. روزها تبدیل به ماه ها می شود ولی زنش هیچ رد و نشانه ای از او نمی یابد. در نتیجه کم کم از شدت نگرانی و غم و اندوه  مفقود شدن شوهر محبوبش به بستر بیماری می افتد. می گویند شبی از شب ها که قزص کامل ماه در آسمان می درخشیده، او در حالی که پیراهن سفید عروسی اش را به تن داشته و خود را آراسته بود از اقامتگاهش خارج می شود و به جنگل می رود تا ژنرال را پیدا کند. بعد از آن شب دیگر هیچ کس او را ندید. عده ای می گفتند که ببرها او را دریده اند و بعضی معتقد بودند که او خودکشی کرده است. هیچ کس به درستی نمی دانست که چه بلایی به سرش آمد. از این رو گفته می شود که روح آن زن در آن جنگل و تپه رفت و آمد می کند.

البته من هرگز باور نداشتم که روح او واقعا به آنجا رفت و آمد داشته باشد، تا شب هفدهم جولای که شبی سرنوشت ساز بود.آن شب من و چند تن از دوستانم مشغول یک بازی به نام«جسارت و جرأت شبانه» بودیم. طبق روال آن بازی ما مجبور بودیم که شبها به تنهایی به آن جنگل برویم و یکی ما را پیدا کند، البته یک ریسمان پلاستیکی همراه خود داشتیم که بدان وسیله می توانستیم مسیر اصلی را پیدا کنیم و در تاریکی گم نشویم. آن بازی در حقیقت میزان دل و جرأت ما را می سنجید و به همین دلیل به آن نام مشهور بود. آن شب طبق معمول به تنهایی وارد جنگل شدم. در نیمه های راه احساس کردم که شبح سفید رنگی را حدود 100متر جلوی خود دیده ام. راستش را بخواهید وحشت شدیدی بر من مستولی شد و اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که آن یک روح است، نه یک انسان. ولی بلافاصله به این افکارم خندیدم و وانمود کردم که آن حتما یکی از دوستانم بوده است، بنابراین با صدای بلند نام او را بر زبان آوردم و به او اخطار کردم که دست از مسخره بازی بردارد. ولی بعد... ناگهان آن شبح از کنار من عبور کرد و ظرف چند ثانیه غیب شد. از آنجایی که به شدت حس کنجکاویم تحریک شده بود، به پیشروی ادامه دادم و بعد... ناگهان همان شبح را دیدم که بالای یک درخت کهنسال سر به فلک کشیده نشسته و با لحنی حزن انگیز و اندوهبار مشغول خواندن یک ترانه چینی است. او آرایش غلیظی به چهره داشت و در حالی که آواز می خواند، موهایش را شانه می زد. یک دفعه چشمش به من خورد و دست از خواندن کشید، لبخندی زد و بعد کم کم خنده اش به قهقهه تبدیل شد. من از ترس بر جای خود میخکوب شده بودم و قدرت حرکت از من سلب شده بود. سعی کردم که به عقب فرار کنم ولی متأسفانه ریسمان راهنما را گم کرده بودم. بنابراین در حالی که نام دوستانم را با صدای بلند صدا می زدم، به سمت جلو دویدم تا این که در اواسط راه با یکی از دوستانم برخورد کردم و به او هم گفتم که فرار کند. او هم بدون آن که دقیقا متوجه جریان شود، پا به پای من شروع به دویدن کرد. هنگامی که بالاخره از آن جنگل وهمناک خارج شدیم، جریان را مو به مو برای دوستانم تعریف کردم و همه از شنیدن آن از شدت ترس و وحشت خشکشان زد. چندی بعد، ازمردم شنیدم که موتور سوارانی که از آن مسیر عبور می کنند، همیشه هان شبح را می بینند که بالای همان درخت نشسته و آرایش غلیظی به چهره دارد، آواز می خواند و موهایش را شانه می زند، دقیقا همان طور که من مشاهده کرده بودم. گاهی اوقات ، هنگامی که موتور سواری به آن درخت نزدیک می شود، بدون هیچ دلیلی موتورش از حرکت بازایستاده و خاموش می شود.بعد آن شبح آرام آرام از درخت پایین می آید و به سمت موتور سوار می رود. موتورسوار وحشت زده ، سراسیمه و دستپاچه سعی میکند که موتورش را روشن کند. هنگامی که شبح مقابل موتورسوار می رسد ، یک دفعه موتور روشن می شود و موتورسوار با سعت هرچه تمام تر از مهلکه فرار می کند. البته هر کسی که آن شبح را دیده، مدعیست که او همیشه لبخندی به لب دارد و آزاری به کسی نمی رساند.    

اول این موضوع را باور نمی کردم ولی حالا بعد از آن که خودم به عینه شاهد ماجرا بودم، هرگز حاضر نیستم به تنهایی و شب هنگام پا به آن جنگل دلهره آور بگذارم، مطمئنا هر شخص عاقلی هم جای من بود ، از شدت ترس و وحشت هرگز حاضر نمی شد به آن جنگل برود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

خشم و غضب یک روح

من به همراه یکی از دوستان محققم سالها در شهری قدیمی واقع در انگلستان زندگی کرده ام. آنجا دارای بناهای تاریخی و کلیساهای قدیمی و زیباست که اخیرا بازسازی شده اند. من که خودم یک پژوهشگر و مورخ هستم، از کندوکاو در مکان های قدیمی و تاریخی لذت می برم. حالا می خواهم از دو پدیده عجیب و غریب صحبت کنم که کاملا غیر قابل توجیه هستند.

یک روز زمستانی بود و ما اطراف یک قصر قدم می زدیم. کنار آن قصر بقایای یک کلیسای قدیمی به چشم می خورد. آن قصر و قلعه خیلی با ابهت و با شکوه بودند. همانطور که اطراف آن عمارت راه می رفتیم، ه مقابل در وردوی کلیسا رسیدیم. ناگهان رایحه ای قوی به مشاممان خورد که علیرغم وجود سوز و سرمای شدید زمستانی کاملا محسوس بود. چند قدم عقب رفتیم و بو از بین رفت. هنگامی که دوباره نزدیک در شدیم، در کمال حیرت و ناباوری همان رایحه را احساس کردیم. هرچه به اطراف نگریستیم، کسی را ندیدیم. خیلی عجیب بود، بعد از آن نیز هرگزشبیه آن  بو را هیچ کجای دیگر احساس نکردیم.

دومین پدیده آزاردهنده و هولناک بود. روزی که از ساحل جنوبی به سمت «نورفولک» در حال حرکت بودیم و از تماشای مناظر زیبای آنجا لذت می بردیم، تصمیم گرفتیم که راه میانبر را انتخاب کنیم تا گشتی در دهکده ها و روستاهای اطراف نیز بزنیم. یکی از روزهای سرد و ابری ماه ژانویه بود و ناگهان دهکده ای زیبا توجهمان را به خود جلب کرد. وارد دهکده شدیم و به بقایای یک کلیسای قدیمی و برج کنار آن رفتیم. آن عمارت متعلق به قرن پانزده بود و از آنجایی که درش باز بود، وارد آنجا شدیم. هوای داخل آنجا به شدت سرد بود، حتی سردتر از بیرون و ما به خود می لرزیدیم. ابتدا به تماشای تابلوها و تصاویر روی دیوار پرداختیم. هر دو احساس می کردیم که تنها نیستیم و جرأت نداشتیم یک کلمه هم با هم حرف بزنیم. احساس خوشایندی نداشتیم و با بی میلی و اکراه به اکتشاف ادامه می دادیم، هر دو حس می کردیم که شخصی عصبانی و مزاحم ماست و از حضور ما در آنجا به خشم آمده است. ناگهان به قسمتی رسیدیم که روی دیوار پر از جای چنگال و پنجه های تیز بود.

                                  

هرگز شبیه آن را در کلیسای دیگری ندیده بودیم و در نتیجه کنجکاوانه به پیشروی ادامه دادیم. یک دفعه به چند ردیف پرده کرکره ضخیم رسیدیم، دوستم پرده ها را کنار زد و حیرت زده با اثر چنگال تیز بی شماری مواجه شدیم. ناگهان دوستم به سمت من چرخید و جویده جویده گفت: بایئد همین الان از آنجا خارج شویم. من هم بدون حرف سرم را به نشانه تصدیق تکان دادم و دوان دوان از آنجا بیرون زدیم. بعدا او به من گفت که وقتی پرده را کنا ر کشیده صدایی را شنیده که از ما خواسته فورا آنجا را ترک کنیم. اگرچه من آن صدا را نشنیدم، ولی اصرار او به خارج شدن برای من تعجب آور نبود، چون خودم نیز احساس ناخوشایندی داشتم. بعدا هر دو باور کردیم که روح انسانی را در آنجا دیدیم که سرشار از خشم، حسادت، کینه و خصومت بود. تعجب آور این بود که آن روح در کلیسا چه می کرد. اگرچه بعدا نامه ای به اسقف اعظم نوشتیم وماجرا را گزارش کردیم، ولی پاسخ های سرسری آنها نشان دهنده ی این بود که آنها حرفهایمان را باور نکرده اند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

سلام چطورین؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بدون هیچ معطلی برین سراغ داستان امروزخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

روح سمج در آسایشگاه

همسرم در یک آسایشگاه سالمندان مشغول به کار است و چند ماهی می شود که می گوید روح خانم مسنی که 5 سال قبل در همانجا درگذشته بود، مشکلات و دردسرهای برای کارمندان آنجا ایجاد می کند!

ظاهرا آن خانم کس زو کاری نداشت و بسیار اندوهگین بود و در حالی از دنیا رفت که هیچ کس بالای سرش نبود! او در مدت اقامتش در آن آسایشگاه روی خوش به هیچ یک از کارمندان آنجا نشان نمی داد و ساعت ها با خودش حرف می زد. بعد از مرگش نیز هیچ کس سراغی از او نگرفت. و هرگز مشخص نشد که آیا قوم و خویش و فرزندی داشت یا نه.

چند سال بعد ساختمان جدیدی در کنار آن آسایشگاه ساختند و عده ای از بیماران را به آنجا نقل مکان دادند. از همان زمان بود که مشکلات آغاز شدند...

                 

تقریبا هر شب یکی از کارکنان روح آن زن را در اطراف اتاق های ذهن ورزی مشاهده می کرد. اکثر افرادی که آن روح را مشاهده کرده بودند، می گفتند که شبحی ریزاندام و کوتاه قد، بدون صورت و دست و ترسناک را دیده اند. همه دیده بودند که روح از میان درهای چوبی سفت به راحتی عبور می کند، بین دو ساختمان جدید و قدیم رفت و آمد می کند و اعمال خشنی از خود بروز می دهد. تا این که... در شب هفدهم ژانویه سال1996، یکی از دختران کارمند آنجا تصمیم گرفت جشن عروسیش را در آن محل برگزار کند. اوایل شب همه چیز به خوبی پیش می رفت، تا این که وقتی شب به نیمه رسید، ناگهان یک کپسول آتش نشانی بزرگ و سنگین به سمت عروس پرتاب شد و اگر او به موقع جا نمی داد، قطعا کشته می شد!و چند دقیقه بعد آسانسور خود به خود بین طبقات به حرکت در آمد و چند تن از مهمانان داخل آن گیر افتادند که باز هم به خیر گذشت و به موقع به کمکشان شتافتند.

روز بعد، یکی از کارکنان شیفت روز گزارش کرد که یخچال بزرگی خود به خود به حرکت در آمده و نزدیک بود روی سرش واژگون شود. حالا صاحب آن آسایشگاه تصمیم دارد هر طور شده کاری کند تا روح آن زن از آنجا خارج شود.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

سلام دوستای عزیزمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ببخشید که داستانامون یه کم ترسناکه ولی باور کنین یه کم هیجان  برای زندگی هممون لازمه

اینم داستان امروز.این داستان رو زیاد ترسناک انتخاب نکردیم  تا یه کم به اعصابتون استراحت بدیدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

علت استعفای جیمز

طبق اظهارات دوستم،بینگ،این حادثه برای یکی از نگهبانان هتل 3 ستاره در پنانگ رخ داده است. نمی توانم نام آن هتل را افشا کنم،چون از حسن شهرت آنجا کاسته می شود. آن نگهبان که جیمز نام داشت، تقریبا یکی از کارمندان جدید آن هتل به حساب می آمد. آن شب، او مطابق معمول ساعت 10 نیمه شب، گشت معمول شبانه اش در داخل و اطراف هتل آغاز کرد. اگرچه هیچ کس بعد از آن او را ندید، تا اواسط بعد از ظهر روز بعد که او برای استعفا دادن به رئیس هتل مراجعه کرد.

رئیس هتل که تعجب کرده بود، از او علت استعفا را پرسید و جیمز گفت: نیمه های شب، مثل همیشه به گشت در هتل مشغول شدم. وقتی به قسمت زیرزمین و لباسشویی هتل رسیدم، احساس کردم که بی دلیل می لرزم. لرزه ی شدیدی به اندامم افتادم. گمان کردم سیستم حرارتی هتل دچار نقص فنی شده است. در نتیجه بی اعتنا به آن به گشتم ادامه دادم تا اینکه سرو صداهای عجیبی از قسمت لباسشویی به گوشم خورد. گویی شخصی می خواست در جایی را بشکند. تلق تلوق...بعد صدای یک فریاد بلند و هق هق گریه... اگرچه به نظر نمی رسید که یک انسان عادی در حال گریستن باشد. چون صدا به شدت زیر و بلند بود. در آن سکوت شب هنگام، صدای گریه مرا تا حدی به وحشت انداخت.

تصور می کردم شخصی به شدت وحشت کرده یا دچار دردسر بدی شده است. در نتیجه به سرعت به آن سمت دویدم و نگاهی به اطرافم انداختم. هیچ چراغی روشن نبود و کسی در آن اطراف به چشم نمی خورد. تصمیم گرفتم برای بررسی بیشتر، قفل در اتاق لباسشویی را باز کنم و داخل آنجا را به دقت ببینم. به محض آنکه قدم به داخل آن اتاق گذاشتم، کاملا متوجه شدم که هوای آنجا به مراتب سردتر از بیرون است. تمام موهای بدنم راست شده بود و آشکارا می لرزیدم. راستش خودم هم وحشت کرده بودم. چراغ قوه ام را روشن کردم و به بررسی اطراف پرداختم، ولی اثری از انسان در آنجا به چشم نمی خورد. چراغ قوه در دست چپ و یک چماق در دست راستم بود. تمام جرئتم را به خرج دادم و به سمت پشت ماشین های لباسشویی رفتم تا مطمئن شوم که کسی آنجا پنهان نشده است. محتاطانه قدمی به جلو گذاشتم و با دقت اطراف را زیر نظر داشتم. با این حال، چون مطمئن شدم کسی آنجا نیست، خیالم تا حدی راحت شد و درست زمانی که می خواستم از آنجا خارج شوم، با چشمان خودم صحنه ای را دیدم که قسم می خورم تا آخر عمر آن را فراموش نخواهم کرد. خانمی را دیدم که لباس خواب سفید و بلندی به تن داشت.

                  

قسمت رعب انگیز ماجرا این است که سرش از بدنش جدا شده بود! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمی خواستم پا به فرار بگذارم، ولی پاهایم به زمین چسبیده بودند. با وحشت نگاه دیگری به او انداختم و متوجه شدم که زن سر قطع شده ی خودش را در دست دارد و مستقیم به من زل زده است! از فرط وحشت، همان جا از هوش رفتم. چند ساعت بعد، وقتی به هوش آمدم، با تمام قدرت پا به فرار گذاشتم و به خانه ام برگشتم. هنوز هم شوکه هستم و تصور می کنم که بهتر باشد از کار در اینجا صرفنظر نمایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

خانه پر دردسر

چندی پیش پدرم خانه ای تقریبا قدیمی ولی بسیار شیک و زیبا در یکی از بهترین خیابان های شهر خرید و به آنجا نقل مکان کردیم. خانه بالای تپه ای پوشیده از درختان انبوه و سربه فلک کشیده واقع شده است. چند ماه اول در آن خانه هیچ مشکلی نداشتیم. تا این که اخیرا اتفاقات عجیب و غریبی برایمان رخ داده است:

روزی، خواهر کوچکم مونیکا، مشغول تمرین درس پیانو بود و بر سر نواختن یک قطعه اعصابش خرد شده بود. در حالی که با کلید های پیانو کلنجار می رفت،ناگهان صدایی را از پشت سرش شنید که می گفت:ادامه بده مونیکا،تو موفق می شوی. فقط باید دائما تمرین کنی. مونیکا رو بر می گرداند و پشت سرش،پیرزنی نحیف و سیاهپوش می بیند که روی یکی از صندلی های سالن نشسته بود.مونیکا از فرط وحشت جیغ بلندی سر می دهد وپدر و مادر را صدا می زند، ولی زمانی که آنها به سالن می آیند، اثری از پیرزن نمی بینند.

هنوز یک هفته از آن حادثه نگذشته بود که روزی مونیکا به حمام رفت. ظاهرا در هنگام استحمام، نگاهش به آینه می افتد و بار دیگر صورت همان پیرزن را می بیند که با چشمان درشتش به او زل زده  بود. مونیکا آن روز نیمه برهنه از حمام بیرون پرید و وسط جمعدوستان پدر و مادرم رفت. به همین دلیل هم است که حرفش را باور می کنم، وگرنه مگر امکان نداشت مونیکا با آن سر و وضع میان عده ای غریبه بیاید؟

چندی بعد در هنگام جشن شکرگزاری ، سر میز شام مشغول دعا خداندن بودیم که ناگهان کابینت های آشپزخانه ، بی علت به لرزه افتادند و تمام ظرفهای چینی روی زمین پخش و پلا شدند. آن شب همگی بهت زده  به این صحنه نگاه می کردیم ونمی توانستیم از علت آن سر در بیاوریم. همچنین در خلال ایم کریسمس تصمیم گرفتیم محض شوخی و سرگرمی مونیکا را هیپنوتیزم کنیم. ابتدا مونیکا شروع به شمردن اعداد کرد و بعد عملا از خود بی خود شد و در حالتی عجیب قرار گرفت. سی ثانیه نگذشته بود که جیغ های گوش خراشی از ته گلو سر داد و فریاد کشید:او می خواهد مرا بکشد!یک چاقوی بزرگ در دست دارد!اوه خدای من! به دادم برسید!! زمانی که پدرم او را بازحمت فراوان به حال اولیه برگردانید،مونیکا فقط یادش آمد که همان پیرزن باموهایی فرفری و چاقویی در دست در تعقیب او بود.

جریان آخری مربوط به همین چند روز پیش می شود. پدرم یک صندلی چرمی بزرگ راحتی دارد که وقتی به خانه برمی گردد،همیشه روی آن می نشیند و به مطالعه می پردازد.این صندلی کنار پنجره سالن قرار دارد و همیشه پدرم به مادرم می گوید مبادا زمانی که باران می آید آن پنجره باز شود. پدرم نگران این است که مبادا صندلی محبوبش خراب شود.

روزی پدر از خواب بیدار می شود تا به سر کارش برود. وقتی وارد سالن می شود، می بیند  که صندلیش در سمت دیگر سالن قرار دارد. او به این خیال که مادر صندلیش را جا به جا کرده تا زیر پنجره خراب نشود، به سر کارش رفت.

وقتی مادرم هم از خواب بیدار شد، با همان صحنه مواجه گشت و خیال کرد که پدر خودش صندلیش را جا به جا کرده تا مشکلی پیش نیاید. ولی عصری که پدر از سر کار به خانه برگشت و از مادرم در این زمینه پرس و جو کرد، هر دو متوجه شدندکه اتفاق عجیبی رخ داده است. درواقع هیچ یک دست به صندلی پدر نزده بودند.به این نتیجه رسیدیم که صندلی بین ساعت 12 تا 5 صبح جا به جا شده. یعنی زمانی که همه خواب بودیم. وعجیب تر آن که چطور پایه های صندلی روی پارکت چوبی کوچکترین سروصدایی ایجاد نکرده بود!

پس قطعا روخ همان پیرزن به این نتیجه رسیده بود که اگر صندلی پدر در آن سمت سالن باشد،دکوراسیون منزلمان زیباتر می شود!

به هر حال ، حالا پدر و مادر قصد دارند خانه را به فروش برسانند و از شر این اتفاقات نامتعارف راحت شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

سلام خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

چطور مطورین؟

امروز یه داستان خیلی ترسناک براتون داریم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

گوشتخوار ویتنامی

این ماجرا در شهری کوچک در ویتنام دخ داده و عمویم آن را برایم تعریف کرده است. خانه های آن شهر کنار یکدیگر ساخته شده بودند و تنها چند پرچین و حصار چوبی آنها  را از هم جدامی کرد. هر خانه حیاط خلوتی دااشت که به عنوان آشپزخانه و یخچال هم مردو استفاده قرار می گرفت.

آن زمان مثل امروز یخچال وجود نداشت تا گوشت و مواد غذایی در آن نگهداری کنند، بنابراین مقداری نمک روی گوشتها می ریختند و آن را در کشو هایی در حیاط خلوت قرار می دادند تا فاسد نشوند. آرامش در آن شهر حکمفرما بود تا این که اتفاق عجیبی برای بکی از خانواده ها رخ داد...

شبی یک خانم خانه دار مطابق معمول گوشت اضافی را نمک می زند و در حیاط خلوت قرار می دهد، صبح روز بعد که به سراغ آن می رود، متوجه می شود که از گوشت خبری نیست. به شدت کنجکاو می شود و جریان را به شوهرش می گوید، ولی او هم متعجبانه اظهار می کند که خبر ندارد. به هر حال جریان به دست فراموشی سپرده می شود. ولی زن که کمی ناراحت و نگران شده بود، به مغازه می رود و دوباره مقداری گوشت خریده و در کشوی دیگری در حیاط خلوت قرار می دهد. در حقیقت آن را طوری پنهان می کند که کسی از محل اختفای آن خبری نداشته باشد. صبح روز بعد دوباره به سراغ گوشت می رود ولی در کمال حیرات متوجه می شود که باز هم گوشت ناپدید شده است. این مرتبه شدیدا عصبانی می شود و از شوهرش می خواهد که جریان را پیگیری کند. مرد پیشنهاد می کند که دوباره مقداریگوشت بخرند و تا صبح بیدار بمانند تا مجرم را دستگیر نمایند. مصمم شده بودند که هر طور شده دزد را پیدا کنند.

آن شب،زن و شوهر بعد از آن که بچه یک ساله شان را خواباندن، تمام چراغ های خانه شان را خاموش کردند و پشت پنجره خیره به حیاط خلوت شدند. شبی گرم و مهتابی بود و فقط صدای جیرجیرک ها به گوش می رسید. همه اهالی شهر به خواب شیرینی فرو رفته بودند. به جز آن زن و شوهر که رفته رفته نگران تر می شدند. درست ساعت یک نیمه شب بود که سایه انسانی را دیدند که از روی حصارها به حیاط خلوت پرید. آنها از پشت پنجره فقط می توانستندببینند که یک زن است ولی هویت او مشخص نبود. زن پاورچین پاورچین به سمت گوشت نزدیک شد. زن نجواکنان به شوهرش گفت: به محض آن که گوشت را برداشت، دستگیرش می کنیم. آن دو آهسته وارد حیاط خلوت شدند و از صحنه ای که مقابلشان دیدند، به شدت حیرت کردند. پیرزنی گوشت را برداشته و در حال خوردن آن به صورت خام بود. حالا آنها از نزدیک او را شناخته بودن. همسایه دیوار به دیوار آنها بود. آنچه بیشششتر از همه وحشت زده شان کرده بود، حالت چهره و نگاه پیرزن بود. در حقیقت چندششان شده بود. به نظر می رسید پیرزن دیوانه و یا جن زده شده باشد.

                           

 با دندانهای تیز نیشش گازهای بزرگی به گوشت می زد و با ولع ان را قورت می داد! بعد از آن که گوشت تمام شد، دوان دوان فرار کرد و مثل یک جوان قوی از حصارها بالا پرید و در سیاهی ناپدید شد.

صبح روز بعد، زن و شوهر به در خانه همسایه خود رفتند تا راجع به جریان شب گذشته صحبت کنند. زن همسایه از شنیدن جریان به شدت حیرت کرد و اصلا نمی توانست یاور کند که مادر بزرگشان مرتکبچنین کار زشتی شده باشد. به علاوه بر اظهار کرد که مادر بزرگ چند روزیست که شدیدا بیمار است و اصلا نمی تواند از جایش حرکت کند. بنابراین زن و شوهرتصور کردند که سوء تفاهمی رخ داده و جریان را به دست فراموشی سپردند. چند شب بعد که رن و شوهر برای انجام کار ی مجبور بودنداز شهر خارج شوند، از پرستاری خواهش کردند که برای نگهداری فرزند خردسالشان به خانه آنها بیاید. آخر شب، پرستار بچه را خواباند و در سالن منتظر بازگشت زن و شوخر شد. آن دو حدود ساعت یک نیمه شب به خانه رسیدند..که به محض ورود صدای جیغ دلخراش و به دنبالش گریه ای دردناک را شنیدند...آن دو به اتفاق پرستار سراسیمه به سمت اتاق بچه دویدند تا ببیند که چه اتفاقی افتاده است. هنگامی که وارد اتاق بچه شدند و چراغ ها را روشن کردن ، از شدت ترس و وحشت بر جای خود میخکوب شدند...پیرزن همسایه در حال گاز زدن به دست بچه بیچاره بود! از آنجایی که آن شب گوشتی در حیاط خلوت پیددا نکرده بود به سراغ بچه آنها آمده بود. مشخص بود که یک روح شیطانی در وجود پیرزن حلول کرده بود. صورت رنگ پریده و دندانهای تیز و اعمال وحشیانه اش کاملا نشان دهنده آن حقیقت بود. اصلا برایش مهم نبود که در حال خوردن چه چیز یا چه کسی است. مادر بچه جیغ دلخراشی از ته دل سر داد و شوهرش به سمت پیرزن هجوم برد تا او را از روی بچه کنار بزند. پیرزن با جستی بلند از روی تخت بچه پرید و از پنجره فرار کرد. مرد پسرش را در آغوش گرفت و زن و پرستار را از خانه بیرون برد. سپس هر سه با صدای بلند شروع به کمک خواهی از همسایه ها کردند. طولی نکشید که تمام اهالی دور آنها حلقه زدند و مرد جریان را برایشان تعریف کرد. در همین هنگام پزشکی هم شروع به مداوای طفل خردسال کرد. همگی با عجله به سمت خانه پیرزن رفتند و در زدند، ولی کسی در را به رویشان باز نکرد. بنابراین در را شکستند و وارد خانه شدند، جای جای خانه را جست و جو کردند ولی هیچ کس در خانه نبود. به ناچار جست و جو را در اطراف خانه ادامه دادند. ناگهان یکی از همسایه ها به پشت بام خانه ای اشاره کرد و دیگران به آن قسمت آمدند. پیرزن روی پشت بام بود. همگی آن خانه را محاصره کردند و سعی داشتند پیرزن را وادار کنند تا پایین بیاید، ولی پیرزن سر جایش ایستاده بود و به آنها می خندید. قهقهه ای شیطانی! آن ها هر چه بیشتر تلاش میکردند، خنده پیرزن اوج می گرفت. ناگهان شعله های مهیب آتش خانه را در بر گرفت و عجیب آنکه پیرزن سرسختانه رو ی پشت بام ایستاده بود و گهگاهی به این سو و آنسو می دوید و مردم را ریشخند می کرد. همگی مقابل خانه ایستاده بودند، خانه یکپارچه آتش شده و پیرزن در میان شعله های آتش محاصره شده بود. سرانچام خانه ویران شد و پیرزن هم در میان آوار و آتش ناپدید گشت. یک دفعه صدای جیغ دلهره آور و وحشت انگیز در فضا طنین انداخت و بعد سکوت در همه جا حمکفرما شد.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

روز بعد، همگی در میان ویرانه های سوخته به جست و جو پرداختند، عجیب آنکه خاکستری وجود نداشت و تنها یک جمجمه ی خیلی کوچک به چشم می خورد. هیچ کس نمی دانست چه بر سر آن پیرزن و خانواده اش آمده است. عده  ای معتقد بودند که آنها همان شب از آن شهر رفته ان و پیرزن در گذشته است.

ممکن است این ماجرا شبیه فیلم های ترسناک باشد، ولی سالها قبل، این اتفاق در شهر کوچکی واقع در ویتنام به وقوع پیوسته است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

سلام خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حالتون چطوره؟آرزو می کنم خوب و خوش باشید.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

این پست مخصوص کساییه که به وجود روح و شبح و این جور چیزا اعتقاد ندارن و باورشون نمی کنن.

پس خوندنش رو به همه توصیه می کنم. بخونید و امیدوارم لذت ببرید.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حالا باور می کنی؟

این ماجرا حدود 4 سال پیش اتفاق افتاد که من دانشجوی رشته کامپیوتر در یکی از دانشگاه های معتبر مالزی بودم. آن زمان من در خوابگاه دانشجویی اقامت داشتم و داستان های زیادی راجع به ارواح در آنجا شنیده بودم. اگرچه خود شاهد اتفاق بخصوصی در این زمینه نبودم، ولی ماجرایی برای هم اتاقی ام یعنی "آبو" رخ داد که می خواهم برایتان تعریف کنم.

"آبو" به هیچ وجه باور نمی کرد که روح وجود دارد وگاهی اوقات که من و دوستانم راجع به ارواح صحبت می کردیم، او به ما می خندید. شبی از شب ها که من و دوستانم دور هم جمع شده بودیم و در مورد روح یک زن و شوهر جون و عاشق پیشه و صدای فلوت مرد صحبت می کردیم، او هم شنونده حرف های ما بود. ماجرا از این قرار بود که:

یک زن و شوهر جوان که تازه ازدواج کرده بودند، با هم عهد می بندند که با هم زندگی کرده وبا هم نیز بمیرند. روزی به دلیل یا دلایل نامعلومی زن خودش را دارمی زند. مرد که از شدت ناراحتی به مرز جنون رسیده بود، هر شب به یاد عشقش با لحنی غم انگیز فلوت می زد. چند شب بعد، روح زنش نزد او می آید و از او درخواست می کند که به عهدش عمل کند. مرد که سر دو راهی گیر کرده بود،نمی دانست چه باید بکند . از طرفی عاشق زنش بود و می خواست به نزد او بشتابد و از طرف دیگر زندگی هم برایش شیرین بود و نمی توانست از آن دل بکند. سرانجام روح زن آنقدر به سراغش می آید تا این که مرد بناچار دست به خودکشی می زند. او درست در آن محلی که زن خودش را دار زده بود، می رود و خودش را حلق آویز می کند. از آن به بعد، بیشتر شب ها صدای فلوت به گوش ما می رسید.

آبو بعد از شنیدن ماجرا، خندید و به مسخره گفت: اگر واقعا در این خوابگاه روح وجوددارد،پس چرا همه آن را دیده اند به جز من؟ پس حتما روح ها از من می ترسند!

ما به او نهیب زدیم که از این حرف ها نزند، چون امکان داشت ارواح ناراحت شوند. با این حال آبو مرتب حرف های خودش را تکرار می کرد و اصلا برای صحبت های ما اهمیتی قایل نبود.

آن شب حدود ساعت 11 همگی آماده شدیم تا بخوابیم. مطابق معمول دعای شبانه ام را خواندم و روی تخت دراز کشیدم. حدود ساعت 2 صبح بود که از فریادهای گوشخراش و بلند آبو وحشت زده از خواب پریدیم و همه دانشجویان سراسیمه و هراسان به اتاق ما آمدند.من دستپاچه و وحشت زده از جایم بلند شدم و تمام چراغ های اتاق را روشن کردم.

"آبو" شوکه شده بود و رنگ پریده به نظر می رسید، درحالی که سراپای بدنش می لرزید. سعی کردیم او را آرام کنیم و بعد چگونگی ماجرا را از او بپرسیم. اصلا قادر به حرف دن نبود، بنابراین بچه ها به اتاق هایشان بازگشتند و آبو به اصرار از من خواست چراغ های اتاق را روشن بگذاریم.

صبح که حال آبو کمی بهتر شد، ماجرا را با تمام جزییات  برایمان تعریف کرد. از قرار معلوم او در خواب عمیقی بوده که ناگهان صدای زنی را می شنود که نام او را صدا می زند. وحشت زده از خواب می رد و متوجه می شود که صدا  از بیرون است. بنابراین از پنجره به بیرون نگاه می اندازد و در کمال تعجب یک زن خیلی زیبا را می بیند که در میان زمین و هوا معلق بود. زن در حالی که رفته رفته به او نزدیک تر می شد، همچنان او را به نام صدا می زند.

آبوکه خیلی وحشت کرده بوده، حیرت زده به زن خیره می شود و باز هم باور نمی کند که آن صحنه حقیقی است.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir تا این که زن کاملا به او نزدیک می شود و بعد سکوت می کند. حالا حتی به وضوح نفس های زن را روی صورتش احساس می کند. همان لحظه حالت چهره زن عوض می شود. چشمانش مانند دو گلوله آتش می درخشد و نگاهی مملو از خشم و نفرت به آ بو می اندازد.

بعد، می پرسد: حالا باور می کنی؟

آبو که از ترس قدرت هیچ کاری را نداشته، حیرت زده و متحیر به زن خیره می ماند، تا این که روح ناپدید می شود. بعد از چند لحظه آبو به خود می آید و فریادهای گوشخراشی سر می دهد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

سلام به دوستای گلمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

امیدوارم خوب و خوش و سرحال باشید بازهم یه داستان دیگه از سری داستانهای وحشتناک ما

خواهشا نظر فراموشتون نشهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

سوت گوشخراش

این ماجرا برای خواهرم "آنی" اتفاق افتاد که تازه دو هفته بود که در دانشگاه "پرترای" مالزی به تحصیل مشغول شده بود:

ساعت تقریبا 11:30 شب بود.آنی تازه آخرین کلاسش به اتمام رسیده بود و جلوی در دانشکاه در انتظار دوستش ایستاده بود تا با هم به خوابگاه بروند. یکدفعه نسیم تندی وزید و او آنجا به شدت احساس سرمای عجیبی کرد. البته بیشتر از آن که سردش شود،ترس و وحشت بر او مستولی شده بود. چون به هر حال هوا تاریک بود و او تنها. چند دقیقه بعد صدای سوتی از مسافتی دور به گوشش خورد. او وحشت زده به اطرافش نگاهی انداخت ولی هیچ کس را ندید. بنابراین خودش را متقاعد کرد که حتما صدای سوت شبگرد بوده است.

هنگامی که چند دقیقه بعد سروکله دوستش پیدا شد،آنی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.دوان دوان به سمت ماشین دوستش رفت ولی به محض این که خواست در ماشین را باز کند و سوار شود، چشمش به یک جفت جوراب سفید رنگ روی صندوق عقب ماشین افتاد. بی درنگ از دوستش سؤال کرد که آیا تصادفا یک جوراب را روی صندلی عقب ماشین جا نگذاشته است؟ولی دوستش که از شنیدن این سؤال گیج شده بود جوابی نداد. آنی هم سوار ماشین شد و آن دو به راه افتادند. اواسط راه آنی دو مرتبه به عقب نگاه کرد ولی در کمال ناباوری اثری از جوراب ها روی صندوق عقب ندید!بنابراین از دوستش خواهش کرد که ماشین را متوقف کند ونگاهی به صندوق عقب بیندازد.

                         

درست زمانی که دوستش ترمز کرد،آنی دوباره صدای سوتی شنید. دوستش چند ثانیه ای از ماشین خارج شد ولی بعد با حالتی وحشت زده و شوکه، بدون گفتن کلامی سوار ماشین شد وپایش را روی پدال گاز فشرد و با سرعت هر چه تمام تراز آن محل دور شد. آنی که خیلی تعجب کرده بود، چندین مرتبه پیگیر ماجرا شد، ولی دوستش در سکوت به رانندگی ادامه می داد و رنگ چهره اش مثل گچ سفید شده بود، تا این که از محوطه دانشگاه خارج شدند.

سپس وحشت زده و هراسان شروع به تعریف کردن ماجرا نمود:هنگامی که از ماشین پیاده شدم، یک دفعه احساس سرمای عجیب و آزاردهنده ای بر من مستولی شد.سپس در کمال تعجب پسربچه ای نیمه عریان را روی صندوق عقب ماشین دیدم که آنجا دراز کشیده بود. او پسر بچه کم سن و سال بود که به طرز حیرت آور و غیر معمولی رنگ پریده به نظر می رسید. از او پرسیدم که در آن وقت شب روی ماشین چه می کند، و او با حالتی رقت انگیز و با لحنی غم انگیز به من خیره شد و پرسید: آیاشما همان خانمی هستید که جان مرا گرفت و مرا در این جنگل تبدیل به یک روح سرگردان کرد؟

یک دفعه متوجه شدم که آن پسر بچه یک انسان زنده نیست. بنابراین از ترس پا به فرار گذاشتم و با سرعت هر چه تمام تر از آن محل دور شدم. هنگامی که آنی به او می گوید که صدای سوتی را شنیده است، دوستش مدعی می شود که اگرچه سروصداهای عجیب و غریبی را از پشت درختان کنار جاده شنیده ولی صدای سوت به گوشش نخورده است.

صبح روز بعد آنی به کتابخانه دانشگاه می رود تا کتابی را پیدا کند که بتواند به نوعی ماجرای شب گذشته را توضیح دهد. بعد از جست و جوی فراوان یک دفعه عنوانی در یک کتاب توجهش را جلب می کند. در آن مقاله نوشته شده بود که سال ها قبل پسربچه ای در آن منطقه زندگی می کرده که فرد شروری او را به دام انداخته و در حال گرفتن جان آن پسر معصوم وبی گناه مثل دیوانه ها در حال سوت زدن بوده است. حالا عده ای مدعیند که روح آن پسر را می بینند که در حال فرار از دست آن فرد شرور است و برخی نیز می گویند که وضوح صدای سوتی را می شنوند،یعنی صدای همان سوتی را که آن بد جنس در حین کشتن آن پسربچه از دهانش خارج می کرده است! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

آن دو شب پیاپی...

می خواهم بدین وسیله، از اتفاقات عجیب و غریب، گاهی خوب و گاهی بد برایتان حرف بزنم که در خانه دوستانم که دو خواهر دو قلو بودند، رخ داده اند.

آن دو یعنی، «لینه» و «براندا» همراه خانواده شان -هردو شوهر و بچه داشتند- در مجاورت خانه ما زندگی می کردند. منزلشان یک آپارتمان دو طبقه قدیمی بود که در منطقه ای ساخته شده بود که سالهای سال قبل، هتلی بزرگ و معروف در آنجا واقع بود.

آن ها همیشه از اتفاقات عجیب و غریبی که در منزل دو طبقه شان رخ می دادحرف می زدند.

اگرچه من که فردی بدبین وبدگمان نسبت به این مسائل بودم،ادعاهایشان را باور نداشتم  تا این که دو شب پیاپی به ترتیب در طبقه آن ها خوابیدم! شب اول طبقه لینه بودم. آن شب، شوهرش در سفر بود و از من خواست که پیشش بمانم. آخر شب وقتی  بچه هایش خوابیدند، با هم کمی گپ زدیم و به اتاقش رفتیم تا بخوابیم. وقتی خواستم پتویی اضافه از انبار کنار اتاقش بیاورم، ناگهان احساس کردم که کسی نگاهم می کند. به روی خودم نیاوردم و مشغول پیدا کردن پتو شدم. ولی بعد احساس کردم که کسی مرا هل می دهد متعاقب آن، چراغ آشپزخانه چندین بار روشن و خاموش شد. و بعد صدای پارس سگشان به هوا برخاست.

حال عجیبی پیدا کرده بودم و فقط به سرعت به اتاق لینه برگشتم و جریان را برایش تعریف کردم. او فقط خندید و خیره خیره نگاهم کرد. گویی آنقدر از این دست اتفاقات را دیده بود که برایش تکراری و خنده دار شده بود. بعد به من گفت: اصلاً نترس. من که به تو گفنته بودم که این طور اتفاقات در این خانه طبیعی هستند، ولی تو باور نداشتی. خوشحالم که خودت اینجا هستی و یکی از نمونه هایش را دیدی. حالا بخواب، اروح اینجا کاری به کار ما ندارند، فقط گاهی می خواهند علایمی از خود نشان دهند تا ثابت کنند که وجود دارند! به هر حال ، آن شب با یک دنیا شگفتی و تعجب در اتاق لینه خوابیدم و خوشبختانه مشکلی برایمان پیش نیامد.

حالا از فردای آن شب بگویم که در خانه براندا بودم. آخر شب، وقتی دخترش خوابید، کنار هم نشستیم و من از اتفاقات شب گذشته در خانه لینه برای او صحبت کردم. او هم خندید و واکنشی مثل لینه از خودش نشان نداد و گفت: امشب هم در اینجا اتفاقاتی را تجربه خواهی کرد، ولی مطمئنا اصلاً وحشت نمی کنی. بهتر است برویم و بخوابیم تا خودت به صحت حرفهایم پی ببری!

ولی من آن شب هرچه می کردم، خوابم نمی برد. تا نیمه های شب از این دنده به آن دنده شدم و مدام منتظر بودم تا اتفاق خاصی بیفتد. تا این که ... تازه چشمانم گرم می شدند که ... ناگهان شبحی را روی دیوار اتاق براندا دیدم. براندا در خواب ناز بود و دلم نیامد بیدارش کنم. پس بی حرکت در جایم دراز کشیدم و به شبح خیره شدم.

                                           

وقتی چشمانم بیشتر به تاریکی عادت کرد، متوجه جزییات بیشتری از آن شبح شدم. به نظر می رسید مردی است که کت قهوه ای رنگی به تن دارد و سبیل و موهای مشکی داشت. چند ثانیه ای او را به همان حال دیدم، تا اینکه شبح به حرکت درآمد و به اتاق مجاور رفت. در اتاق مجاور دختر کوچک براندا خوابیده بود. به هر حال، چند دقیقه بعد خوابم برد و صبح هنگام جریان را به براندا گفتم. خندید و گفت: من که گفتم خودت متوجه صحت حرفهایم می شوی! سپس نفس راحتی کشید و افزود: حالا خیالم راحت شد. چون اکثر شب هایی که شوهرم در خانه نیست آن شبح را در خانه احساس می کنم، ولی اصلاً نمی ترسم چون حتم دارم که او وظیفه دارد که در غیاب شوهرم از من و دخترم مراقبت کند. گاهی با حضور او آرامش عجیبی بر وجودم مستولی می شود. همان موقع دختر کوچک و زیبای براندا مقابلمان نمایان شد، در حالی که لبخندی بلند بالا و شیرین به چهره داشت. (او آن زمان چهار سال داشت) معلوم بود که خوشحال و سرحال است. از او پرسیدم: عزیزم چقدر خوشحالی؟ خنده ریزی کرد و گفت: دوست جدیدی پیدا کرده ام. با حیرت پرسیدم: دوستت کیست؟ گفت اسمش را نمی دانم، ولی همیشه شبها سری به من می زند و کت قهوه ای رنگی می پوشد. مردی سیبیلو است و موهایی سیاه دارد!  عجیب آنکه مشخصاتی را گفت که دقیقاً شب قبل، از آن شبح دیده بودم.

امروز که پنج سال از آن شب ها می گذرد، هنوز هم دختر براندا مدعی است که دوستش گاه و بیگاه سری به او می زند و من مطمئن شده ام که بچه ها قادرند چیزهای خاصی را ببیند که بزرگتر ها از دیدنشان تا حدی عاجزند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

سلامخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

بازم اومدم با یه داستان ترسناک دیگه

زیاد وقتتون رو نمی گیرم پس پیش به سوی وحشتی دیگرخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

زن سفید پوش

            

ماجرایی که می خواهم برایتان تعریف کنم، زمانی برایم رخ داد که حدود هفت سال داشتم. آن زمان به همراه خانواده ام در یک مجتمع آپارتمانی سکونت داشتیم که در آنجا اتفاقات عجیب و غریب و خنده داری رخ می دادند.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

همیشه احساس مضحک و خاصی در آن رابطه داشتم، تصور می کردم شخصی مرا زیر نظر دارد و مراقبم است!یک بار نیمه های شب از خواب پریدم و بی اختیار نگاهم به آینه ای افتاد که مقابل در اتاقم قرار داشت. ناگهان، سایه ی زنی سرتا پا سفید پوش را در آن آینه دیدم و احساس کردم در حالی که نگاهش می کنم، به من خیره شده است. ابتدا درست متوجه نشدم که آن چیست یا کیست، ولی وقتی نگاهم به زمین افتاد، ناگهان فهمیدم که زن سفیدپوش میان زمین و هوا معلق است! شبح زن اصلاً ترسناک نبود، ولی از آنجایی که کم سن و سال و ناآگاه بودم، بی اختیار وحشتی سر تا پای وجودم را در بر گرفت، سرم را زیر پتو فرو بردم و شروع به دعا خواندن کردم و از خداوند کمک خواستم.

مادرم همیشه به من گفته بود که در هنگام ترس و وحشت دعا بخوانم و از خدا کمک بگیرم. یک دفعه آرامش خاصی وجودم را فرا گرفت و ندایی را شنیدم که به من نهیب می زد: چشمانت را ببند؛به زودی خوابت می برد و آن زن می رود. اگرچه او کاری به تو ندارد و نمی خواهد آسیبی به تو برساند!احساس می کردم که ندایی را می شنوم که قصد دارد به آن شکل پاسخ دعاها و نیایش هایم را داده باشد، و صبح هنگام، وقتی از خواب بیدار شدم، اثری از آن زن  نبود.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حالا ، زنی بیست و سه ساله و بچه دار هستم، ولی هنوز احساس می کنم که شخصی مرا زیر نظر دارد و در همه حال مراقب من است. بله، حضوری را از ماوراءالطبیعه حس می کنم و هر وقت به مکان های ناشناخته و جدید قدم می گذارم، حمایت و پشتیبانی او را حس می کنم. دختری سه ساله دارم که گاهی اوقات حرفهای عجیبی می زند. بله، او هم همان احساس مرا به ارث برده است. نمی دانم، شاید بتوان آن را حس ششم نام گداشت. گاه و بیگاه چیزهای عجیبی برایم تعریف می کند و از اشباحی می گوید که در اتاقش هنگام خواب می بیند. خوشبختانه، دختر شجاعی است و اصلاً از چیزی نمی ترسد!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

  بازم سلام خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

چطورین؟خوبین؟ خوب خدا رو شکر خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تو این پست یه داستان غمناک واستون دارم  ولی زیاد ترسناک نیست. 

مطمئنم که خوشتون میاد پس این شما و این هم داستان غم انگیز   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir        

   زندگی «میهو»ی دل شکسته و غمگینخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

این ماجرا چند سال قبل در ژاپن رخ داده است. ماجرا از این قرار است که سالهای سال قبل دختری روستایی برای یافتن کاری بهتر با درآمد بیشتر به شهری بزرگ می رود. نام او «میهو» بود. بعد از گذشت چند سال به او خبر می دهند که مادرش سخت بیمار است و امیدی به زنده ماندنش نیست. میهو بعد از شنیدن این خبر به خود می آید و تصمیم می گیرد که به شهر و زادگاهش برگردد و برای آخرین مرتبه با مادرش دیداری تازه کند. از این رو همان روز بلیط قطار خرید و عازم شهرش شد.وقتی که قطار به مقصد رسید و او از قطا ر پیاده شد، هوا رو به تاریکی بود. مشتاقانه نگاهای به اطراف انداخت ولی در کمال شگفتی متوجه شد که هیچ کس به استقبالش نیامده است. با این که کمی دلگیر و آزرده خاطر شد، با این حال به روی خودش نیاورد و به سمت خانه مادرش به راه افتاد.

بعد از طی مسافت کوتاهی به یک سری ریل راه آهن رسید و ناگهان متوجه دختری شد که شتابان به سویش می آمد. میهو به محض دیدن آن دختربچه احساس کرد که او را قبلاً دیده و می شناسد. ولی هر چه به مغزش فشار آورد، نتوانست به یاد بیاورد که او کیست و قبلاً او را کجا دیده است.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

هنگامی که مشغول عبور از روی ریلها بود ، دخترک به او نزدیک شد و برای یک لحظه کوتاه نگاهشان در هم گره خورد. دخترک که حدوداً دوازده ساله به نظر می رسید، بدون آن که حرفی بزند،یک دفعه دست میهو را گرفت. میهو به شدت حیرت کرده بود و نمی دانست باید چه کار کند. تا این که ناگهان صدای سوت قطاری از دور به گوش رسید و درها به تدریج بسته می شدند. میهو یک دفعه به خودش آمد و دستش را به زور از دست دخترک بیرون کشید و از لا به لای درها به سختی خارج شد. سپس مکثی کرد تا ببیند که آیا دخترک نیز موفق شده به موقع خودش را نجات بدهد یا نه. ولی هرچه به اطراف نگریست اثری از او ندید. ناگهان احساس گناه و عذاب وجدان شد. به هر حال دیگر از دست او کاری ساخته نبود، بنا براین خودش را متقاعد کرد برای دخترک اتفاقی نیفتاده و به راهش ادامه داد.

                           

بعد از چند دقیقه به خانه مادرش رسید و برادرش در را باز کرد. میهو از دیدن برادرش یکه خورد، بعد از گذشت آن همه سال برادرش خیلی تغییر کرده بود. نمی توانست نگاه از برادرش برگیرد. احساس می کرد برادرش سالها پیر شده است. بعد از پرس و جو متوجه شد که برادرش مجبور شده ترک تحصیل کند تابتواند با کار کردن مخارج دوا و درمان مادرش را بپردازد و حالا در یک مغازه ماهی فروشی مشغول به کار بود. میهو بعد از شنیدن سرگذشت دردناک برادرش، از او گله کرد که چرا از او کمک نخواسته بودند. به هر حال درآمد خوبی داشت و می توانست هر ماه مقداری از حقوقش را برای خانواده اش بفرستد. ولی برادرش با لحن سردی به او گفت که از زمانی که روستا را ترک کرده، دیگر او را خواهر خودش نمی داند. بحث و مشاجره سختی بین آن دو در گرفت و میهو با دلخوری به رختخواب رفت تا بخوابد. یک ساعتی گریه کرد و به سختی به خواب فرو رفت. نیمه های شب بود که از شنیدن صدای گفت و گوی چند نفر از خواب پرید. به ساعتش نگاهی انداخت و متوجه شد که ساعت 3 نیمه شب است. حیرت زده از جایش بلند شد و به سمت صدا رفت. صدا از اتاق نشیمن می آمد و تلویزیون در آن جا روشن بود. ناگهان با همان دختربچه رو به رو شد که چند ساعت قبل او را در ایستگاه قطار دیده بود.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

  میهو از دیدن او در خانه مادرش به شدت حا خورد و بی اختیار فریاد زد:تو اینجا در خانه ما چه کار می کنی؟ مگر خودت خانه و زندگی نداری؟چرا بدون دعوت در این نیمه شب به خانه ما آمدی؟ دخترک در کمال خونسردی، بدون آنکه حتی پلک هم بزند، به تلویزیون خیره شده بود، گویی اصلاً صدای میهو را نمی شنید. میهو که با بی اعتنایی دخترک مواجه شد، از کوره در رفت و داد زد:هی، دخترک مزاحم، با تو هستم!اینجا به جز من و تو شخص دیگری نیست، من با تو حرف می زنم. صدای مرا نمی شنوی؟ مگر  پدر و مادرت به تو یاد نداده اند که وقتی بزرگتر با تو حرف می زند، سرت را بالا بگیری و به او نگاه کنی؟ بیچاره خانواده ات، از دست تو چه می کشند!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ناگهان چراغی از پشت سر روشن شد و برادر میهو سراسیمه وارد اتاق شد و متعجبانه از او پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این موقع شب دادو بیداد راه انداخته ای؟ اصلاً معلوم است با چه کسی دعوا می کنی؟ میهو چرخی زد و به مقابل تلویزیون اشاره کرد و گفت: این دخترک....

ولی در کمال تعجب متوجه شد که هیچ کس آنجا نیست و دخترک غیبش زده است. گیج شده بود و نمی دانست چه باید بگوید. برادرش نیز گله مندانه به او نگاهی کرد و رفت. صبح روز بعد، میهو برای ملاقات مادرش راهی بیمارستان شد، می دانست که ممکن است این آخرین دیدار آنها با هم باشد. سالهای سال بوده که مادرش را ندیده  و به شدت دلتنگ شده بود. در واقع این آخرین فرصتی محسوب می شد که او می توانست از مادرش عذرخواهی کند. سالها بود که از هیچ یک از اعضای خانواده اش سراغی نگرفته بود و احساس گناه می کرد. هنگامی که وارد اتاق مادرش شد، بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد و به دست و پای مادرش افتاد، عذر خواهی کرد و گریست ولی مادرش که بدجوری کینه به دل گرفته بود، نمی توانست او را ببخشد، در نتیجه رویش را از او برگرداند واز او خواست که هرچه زودتر از اتاق بیرون برود. میهو اعتراض کرد، توضیح داد، عذر و بهانه آورد، التماس کرد ولی مادرش به هیچ وجه راضی نمی شد که او را ببخشد و از پرستاران خواست که او را از اتاقش بیرون ببرند.

میهو که به شدت دلشکسته و غمگین شده بود تصمیم گرفت که فوراً به شهر برگردد و برای همیشه فکر مادر را از سرش بیرون کند. در راه بازگشت، ناگهان بار دیگر با همان دخترک رو به رو شد. این مرتبه میهو ملتمسانه از دخترک پرسید: تو که هستی؟ از جان من چه می خواهی؟ چرا دست از سر من بر نمی داری؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دخترک لبخندی زد، راهش را کج کرد و شتابان از کوره راهی ناهموار و پر پیچ و خم بالا رفت. میهو که قصد داشت این مرتبه هر طور که شده به هویت دخترک پی ببرد، به تعقیب او پرداخت. دخترک رفت و رفت تا به مقابل مدرسه ای قدیمی و متروکه رسید. میهو با دیدن آنجا به یاد خاطرات دوران مدرسه و تحصیلش افتاد. بی اراده دنبال دخترک وارد مدرسه شد.

ناگهان از درون راهروی مدرسه صدای همهمه، خنده و فریاد عده ای را شنید. دوان دوان از پله ها بالا رفت تا منبع صدا را پیدا کند. هنگامی که به بالای پلکان رسید، به اطرافش نگاهی انداخت و چشمش به جند پسربچه شیطان افتاد که پشت در دستشویی ایستاده و فریادهای تهدیدآمیزی می کشیدند. میهو شتابزده خودش را به جمع آنها رساند، پسربچه ها را به کناری هل داد و در دستشویی را باز کرد، به این امید که دخترک را آنجا بیابد، ولی هیچ کس آنجا نبود. گشتی در اطراف زد، ولی هیچ اثری از دخترک نبود. گویی یک قطره آب شده و به زمین فرو رفته بود. در همین حین بار دیگر با جمع آن پسر بچه ها رو به رو شد که در کمال حیرت متوجه شد، چهره های همگی تغییر کرده است...قیافه های وحشتناکی پیدا کرده بودند! میهو از ترس جیغ دلخراشی کشید و پا به فرار گذاشت.

بعد...همه جا را در سکوتی خوفناک فرو رفت... یک دفعه دخترک بار دیگر مقابل میهو ظاهر شد. میهو که هنوز از حالت شوک خارج نشده بود و نفس نفس می زد، از دیدن دخترک به شدت جا خورد. دخترک دستش را دراز کرد، پیشانی میهو را لمس کرد و زیر لب جویده جویده گفت: یادت هست که...

همان لحظه میهو به چند سال قبل برگشت. گویی زمان هم به عقب بر گشته بود. خودش را دختربچه دوازده ساله ای یافت که در همان کلاس و در میان همان پسر بچه های شیطان نشسته بود. حالا پسرها قیافه ای عادی داشتند و همهمه کنان می حواستند به قصد آار و اذیت به سمت دستشوشش مدرسه بروند. هنکامی که پشت در دستشویی رسیدند، دوباره همان دلقک بازی ها و رفتارهای عجیب و غریب تکرار شد. میهوی دوازده ساله به سرغ آهنا رفت، پسرها را بع کناری ه داد و جیغ کشید: بس کنید، خجالت  بکشید. دست از این کارهای زشت و مسخره بردارید، او تازه به این مرسه آمده است، چرا اذیتش می کنید؟ سپس در دستشویی را باز کرد و همان دختربچه را آنجا دید که از شدت ترس و وحشت قوز کرده ، می لرزید و به محض دیدن میهو به گریه افتاد.

خاطرات و صحنه های آن روز در مقابل دیدگان حیرت زده میهو رژه می رفتند. سپس دخترک تازه وارد، به همراه میهوی نوجوان از مدرسه خارج شدند. دخترک در بین راه به به میهو گفت که یتیم است و در این دنیای بزرگ هیچ کس را ندارد. گفت که در یک پرورشگاه زندگی می کند و از میهو خیلی تشکر کرد که از دست آن بچه های شیطان نجاتش داده بود. از آن به بعد آن دو به دوستانی صمیمی تبدیل شدند، ولی...

  میهو دوباره به یاد روزی افتاد که همان پسربچه های تخس، بالای پلکان، دخترک یتیم را محاصره کرده و مدام  تهدیدش  می کردند. میهو بعد از این که با آن دختربچه طرح دوستی ریخت، دوستان دیگرش را از دست داد. چون همه طردش کرده بودند. ولی برای میهو اصلاً مهم نبود. حالا میهوی نوجوان در کمک کردن به دخترک مردد شده بود. پسرها مدام او را به جلو و عقب هل می دادند. به او متلک می گفتند و می خندیدند. دخترک درمانده و مستاصل از میهو کمک می خواست، ولی این مرتبه میهو رویش را از او برگرداند و عکسالعملی از خودش نشان نداد، به محض آن که می خواست  از آنجا دور شود ، صدای سقوط چیزی را شنید. چرخید و متوجه شد که پسرها ، دخترک بیچاره را به پایین هل داده اند. دخترک پایین پلکان نقش زمین شده بود و از درد به خود می پیچید!

میهو که شاهد این صحنه ها بود فریادی کشید و معلم ها سراسیمه به آنجا آمدند. دخترک یتیم را به درمانگاه برده و پایش را گچ گرفتند. سپس از میهو خواستند که تعریف کند چه اتفاقی افتاده است و چرا دخترک زمین خورده است؟ میهو مردد بود، دیگر دوست نداشت از جانب دوستانش مورد بی اعتنایی قرار گیرد. در نتیجه به دروغ گفت که چیزی ندیده و احتمالاً دخترک خودش زمین خورده است. معلم ها نیز حرف او را یاور کردند و دخترک بیچاره را مرورد سرزنش و شماتت قرار دادند که چرا حواس خود را جمع نکرده و مسبب این گرفتاری شده است؟

حقیقتاً همان لحظه اول دل و پای دخترکیتیم بی صدا شکسته بود. او در حالی که به کمک چوب زیر بغل راه می رفت، نگاهی به میهو کرد و بغضش ترکید. بعد دوان دوان از مدرسه خارج شد و به سمت راه آهن رفت. در حین عبور از لابلای ریل ها، عصایش به جایی گیر کرد و شکست و خودش هم نقش زمین شد. لبه پیراهن بلندش به ریل ها گیر کرده بود و هرچه تلاش کرئ نتوانست از جای خود بلند شود. همان لحظه صدای سوت قطاری از دور به گوش رسید، دروازه ها بسته شدند و دخترک بیچاره در کمال درماندگی و استیصال فریاد کشید و کمک خواست ولی هیچ کس در آن اطراف نبود تا به داد او برسد، سرانجام قطار به او نزدیک و نزدیک تر شد.... و او را زیر گرفت.

میهو به وضوح آن صحنه ها را به یاد می آورد. دوباره صدای سوت قطار را شنید، بی اراده روی ریل ها دراز شید، درست همان جایی که اولین مرتبه دخترک را دیده بود. همانجایی که سالها قبل دخترک یتیم زیر قطار له شده بود. دروازه ها بسته شدند، روح دخترک در مقابل میهو ایستاده بود، لبخندی به لب داشت و درست همان لحظه...قطاری از راه رسید و همزمان روح دخترک نیز محو شد.... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

         سلام سلام چطورین؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

با داستانای ما چی کار می کنین؟امیدوارم که زیاد نترسیده باشین

حالا نوبت داستان امروزه فقط خواهشا نظر فراموشتون نشه، مرسی                                         

                                                  جاده مرگ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

در پنانگ مالزی،جاده ای معروف و در عین حال انگشت نما و بد نام موسوم به جاده ی «تمپه» وجود دارد. سالها سال قبل آن جاده ساخته شد تا دسترسی به دریاچه پشت سد میسر گردد. در کیلومتر 7/1 جاده،تپه ای وجود دارد که به دو حومه متصل می شود.راه ورودی دریاچه پشت سد، در جایی در میان جاده ای کم عرض و باریک و پیچ در پیچ قرار دارد.                                                                                                                                          حوادث و اتفاقات اسرارآمیز و مرموز بی شماری در آن جاده رخ داده اند.اکثر اوقات، قربانیان به همراه وسیله نقلیه خود به داخل دره عمیقی پرتاب شده اندو عده اندکی از مهلکه جان سالم به در برده و فرار کرده اند.                                                                                                                                         بسیاری از اهالی پنانگ، مثل خودم از رانندگی شب هنگام در آن جاده خودداری می کنیم،چون به شدت می تر سیم و به همه توصیه می کنیم که شب هنگام در آن جاده ترددنکنند.                                                                                                                                                     یک مرتبه دختر معصوم و بی گناهی توسط یک پلیس کشته شد. اگرچه علت مرگ دخترک هرگز معلوم نشد و به صورت یک راز سر به مهر باقی ماند ولی به نظر می رسد که دخترک گناهی نداشت و آن پلیس مقصر شناخته شد ولی عجیب آن که روح دخترک هم که پلیس را عامل مرگش می دانست،هرگز دست از سر هیچ پلیسی بر نداشت!در نتیجه اکثر پلیس ها جرأت ندارند شب هنگام در آن خجاده رانندگی کنند،چون بسیاری از آنها جان سالم از آنجا به در نبرده اند.ظاهراً روح انتفام جوی دخترک هر مرتبه حادثه مرگباری را برای پلیسها ایجاد می کند                              

طبق اظهارات بومیان آن منطقه، سال ها قبل یک تصادف دلخراش و مرگبار در آن جاده رخ داده است .در آن تصادف خانم جوانی در دم کشته می شود.ظاهراً روح آن خانم نیمه های شب به طور ناگهانی مقابل رانندگان بداقبال نمایان می شود. از آن جایی که جاده باریک و پیچ در پیچ است و یک سمت آن مملو از صخره و سمت دیگر یک دره عمیق قرار دارد، تمام رانندگانی که سعی کرده اند به نحوی فرار کنند،کنترل ماشین را از دست داده اند وبه قعر دره سقوط کرده اند.ظاهر روح مثل یک انسان عادی است و عده اندکی جزییات چهره او رابه یاد دارند ولی اکثر افراد می دانند که او موهای بلندی دارد و همیشه ردای سفید می پوشد.    خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir                                                        

چند سال فبل،حادثه وحشتناکی در ارتباط با این روح برای دو مرد جوان رخ داد. آن دو که آدریان و لئو نام داتند،حدودساعت یک نیمه شببه خانه بر می گشتند. در آن ساعت از شب،هیچ وسیله نقلیه ای در حاده به چشم نمی خورد. آدریان رانندگی می کرد و لئو کنارش نشسته بود. آدریان با سرعت مجاز می  راند و پیچ های تند را به آرامی پشت سر می گذاشت. از انجایی که هر دو به شدت خسته بودند، حرفی بینشان رد و بدل نمی شد. زمانی که به راه ورودی دریاچه پشت سد رسیدند، ناگهان آدریان متوجه شد خانمی سفید پوش وسط جاده راه می رود. پشت آن خانم به آنها بود و در نتیجه فقط موهای بلندش به چم می خورد. آدریان از سرعت ماشین کاست تا بتواند چهره آن خانم را ببیند.از لئو خواست که نگاهی به آن جانم بیندازد و وقتی متوجه شد که لئو هم می تواند آن زن را ببیند، خیالش تا حدی راحت شد.آدریان نمی توانست باور کند که روح دیده است و در عین حال از این که خانمی تنها در آن ساعت از سب در آن جاده قدم بزند هم تعجب کرده بود. حتی در روز روشن هم هیچ کس جرأت نداشت پیاده به انجا برود، چون جاده کم عرض و به شدت خطرناک بود؛ علاوه بر آن، یک زن تنها در  آن ناحیه کوهستانی چه می کرد. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir                                         

آدریان از گوشه چشم نگاهی به لئو انداخت.لئو وحشت زده و بیمناک به نظر می رسید. وقتی به زن نزدیک تر شدند، آدریان ترمز کرد. زن به آرامی رو به آنها کرد و آنها در کمال حیرت و ناباوری متوجه شدند که او چهره ای بسیار کریه دارد وقطرات خون را روی آن دیدند. آدریان حتم پیدا کرد که او یک انسان نیست. در نتیجه به سرعت پایش را روی پدال گاز فشارداد و تصمیم گرفت زن را زیر گرفته و فرار کند، ولی نمی دانستندبعد از زیر گرفتن آن زن چه بلایی سرشان می آید. چند ثانیه بعد لئو با تردید به پشت سر نگاه کرد تا ببیند که آیا زن هنوز آنجاست یا نه و با وحشت فراوان سر آن زن را دید که روی صندلی عقب قرار داشت . لئو آن چنان ترسیده بود که نمی دانست چه کند ویا چه بگوید. آدریان هم از آینه نکاهی به عقب انداخت و متوجه شد که زن بدون سر در تعقیب آنهاست ..... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir                                                                   

بعد از آن حادثه، آدریان و لئو تا مدت ها شوکه بودند و قدرت تکلمشان ضعیف شده بود. بعد از مدت زیادی ، جریان را باری نزدیکان خود تعریف کردند و تصمیمی گرفتند که هرگز به آن جاده نزدیک نشوند.                                                                       

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط هلیا  | 

دوباره سلامخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

امید وارم حال و احوالتون خوب باشه.

با یه داستان جدید اومدم.پس بدون هیچ مقدمه ای برید سراغ داستان امروز

خواب وحشتناکخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

من «چریل» یک دختر هفده ساه هستم که در «شیکاگو» زندگی می کنم. کاملاً اطمینان دارم که خانه ما پاتوق ارواح شده است و حالا دلایل آن را برایتان به اختصار توضیح می دهم.  

                                                                                         

                   

از زمانی که می توانم به یاد بیاورم، همیشه در خانه احساسی عجیب و غیر عادی داشتم و دچار اوهام عجیب و غریب می شدم. آنها آن چنان آزاردهنده و دهشتناک هستند که من بارها و بارها از پدرم و مادرم خواسته ام که تاریخچه خانه را برایم تعریف کنند. طبق گفته های آنها هیچ کس در آن خانه در نگذشته است.                

 وقتی بچه بودم، نیمه های شب از خواب می پریدم و به شدت می ترسیدم. احساس می کردم که کسی پشت دز اتاقم ایستاده است و از ترس نمی توانستم به دستشویی بروم. بعد که بزرگتر شدم ، تصور می کردم که آن خیالات و اوهام دست از سر من بر می دارند، ولی چنین نشد و امروز هم همان احساس را دارم.                

باور کنید، همیشه پاهای یک مرد را می بینم که درست رو به رویم روی پله ها ایستاده است. اگرچه هرگز صورتش را نمی بینم ولی احساس می کنم که او قصد دارد مانع بالا رفتن من از پله ها شود.هم چنین پایین پله ها دختر بچه ای را می بینم که سنش از حدود 5 تا 15 سال تغییر می کند. گاهی اوقات یک دختر بچه است و گاهی یک دختر نوجوان. او همیشه دورادور مرا زیر نظر دارد و تمام مدت او را از گوشه چشمانم می بینم، ولی به محض آن که مستقیم به او خیره می شوم، خودش را پس می کشد و پنهان می کند و یا می گریزد.                                                  

هنگامی که پنج یا شش سال داشتم، خواب وحشتناکی دیدم. در خواب خودم را دیدم که لباس خواب سفید بلند به تن داشتم. همان لباس خوابی که آن دختربچه همیشه به تن داشت. سپس وارد آشپزخانه شدم ولی همه چیز و همه جا متفاوت به نظر می رسید. من به نظر قدیمی می رسیدم. سپس ناگهان یک روح یا یک شبح را دیدم که جلوی یکی از کابینت ها میان زمین و هوا معلق بود. آن چنان ترسیدم که سعی کردم جیغ بکشم ولی صدایی از گلویم خارج نمی شد. در نهایت، وحشت زده و خیس عرق از خواب پریدم و با تمام قوا شروع به جیغ زدن کردم...                                  

از فرط خجالت جرأت نداشتم آن خواب را برای هیچ کس تعریف کنم، ولی روزی دل به دریا زدم و آن خواب را برای یکی از دوستانم تعریف کردم که به خانه ما آمده بود. او بعد از شنیدن آن کمی خیره به من نگاه کرد و بعد پا به فرار گذاشت و دوستی اش را با من به هم زد.   خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

روزی نیز که یکی از دوستانم به نام «کتی» به خانه ما آمده بود بعد از آن که از دستشویی برگشت، کنجکاوانه از من پرسید: آیا شخصی بالای پله ها زندگی می کند؟ من جواب منفی دادم، ولی او مصرانه مدام می گفت که پاهای مردی را بالای پله ها دیده است.                                                              

حالا حتماً به شما نیز ثابت شده که مشکل من قدرت تخیل قوی ام نیست و آن ماجراها واقعیت دارد....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir                                             

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط هلیا  | 

حرف اول

 

 

سلام خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خوبین دیگه ایشالا؟خوب خدا رو شکرخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

این اولین پست وبلاگ ماست . یعنی اولین داستان ترسناک، البته ما صحت این داستان ها رو تأیید نمی کنیم ولی ممکنه کسایی مث ما وجود داشته باشن که به دونستن درباره روح و شبح و ازاین جور چیزا علاقه داشته باشن، ممکنه این داستانا یه کم طولانی باشه ولی به نظر ما ارزش خوندن رو داره البته نظرات شما برای ما خیلی مهمه و ما رو تشویق می کنه که بیشتر وبیشتر براتون بنویسیم. در ضمن اگه شما هم از این تجربه ها تو زندگیتون داشتید حتما به ایمیل من( هلیا) بفرستید تا به اسم خودتون تو پستامون بنویسیم.

پس حالا اولین داستان رو بخونید و نظر بدید .امید واریم خوشتون بیاد

دانشگاهی در محاصره ارواحخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

احتمالاً عده زیادی راجع به ارواح واشباح موجود در کالج «سانوی» و محوطه دانشگاهی «موناش» در مالزی چیز هایی شنیده اید. این دو مکان در محوطه ای نزدیک بندر «سانوی» واقع شده اند که حومه ای از «کوآلالامپور» محسوب می شود. آن محوطه شامل 2 بلوک از ساختمان های اصلی می شود که یکی مختص دانشگاه موناش و دیگری مختص کالج سانوی است. هم چنین در این محوطه یک مجتمع آپارتمانی مربوط به خوابگاه وجود دارد که آپارتمانی 4 طبقه است.                         

اینها همگی بناهایی نسبتاً نوساز هستند ولی احتمالاً روی زمین قدیمی و متروکه و شاید هم روی زمین قبایل باستانی بنا شده اند. راجع به ساختمان اصلی روایات و ماجراهای زیادی گزارش نشده است ولی در آن مجتمع خوابگاهی رخدادها و پیشامدهای خوف انگیز و ترسناکی به وقوع پیوسته است.                                  

سالها پیش دانشجویان یکی از آپارتمانهای واقع در بلوک 1 صدای خنده و گریه اشباح را به وضوح شنیده بودند و بعد از مدتی با قطرات و لکه های خون تازه روی دیوار مواجه شده بودند. سر انجام مدیر خوابگاه مجبور شد که در آن آپارتمان را مهر و موم کند واز واسطه های احضار روح درخواست کرد که آن محل را از شر چنین ارواح و اشباح خبیثی پاکسازی نماید. حالا بشنوید از ماجراهای بلوک3؛ دانشجویان آن بلوک اکثر اوقات صدای گریه می شنیدند، که بسیاری از اوقات خیلی شدید تر و خوفناک تر از صدای گریه عادی بود. این سرو صدای عجیب و دلهره آور آن چنان بلند و گوش خراش بود که همه دانشجویان به مرز جنون رسیده بودند و هنگامی که این صدا آغاز می شد آنها از ترس و وحشت سر جای خود میخکوب شده و در حقیقت زهره ترک می شدند. هم چنین بسیاری از دانشجویان گزارش کرده بودند که به وضوح صدای گریه های بچگانه ای به گوششان خورده است. حتی پاره ای از دانشجویان قسم یاد کرده بوند که صدای گریه ی مادری را می شنوند که به خاطر فرزند از دست رفته اش می گرید.                                                                                                       

می شد گفت که تمام خوابگاه ها به تسخیر ارواح واشباح خبیثه در آمده بودند. من هم خود به شخصه زمانی که چند سال قبل ساکن آن خوابگاه بودم، از یکی از همکلاسانم که مدتی با هم، هم اتاق بودیم، ماجرایی تکان دهنده و هولناک را شنیدم.«لوک» یعنی همکلاسم چندی قبل اتاقی در یکی از طبقات آن آپارتمان داشت که با دیواری مقوایی از اتاق دیگر مجزا شده بود. شبی که او نیمه خواب و بیدار بود ، ظاهراً احساس می کند که شخصی پتویش را کنار می کشد و به محض آن که او چشمانش را کاملاً باز می کند صدای پنجه کشیدن و کندن چیزی به گوش می خورد. او که از شدت ترس فلج شده بود چند دقیقه ای بی حرکت و در سکوت سر جایش می نشیند تا بفهمد که جریان از چه قرار است. بعد با صدای بلند فریاد می کشد تا اگر شخصی در اتاق مجاور صدایش را می شنود، به او پاسخ دهد، ولی پاسخی نمی شنود، فقط صدای پنجه ها متوقف می شود.صبح روز بعد او جریان را برای ما تعریف کرد و ما همگی به او گفتیم که حتماً خیالاتی شده و آن صدا حتماً در اثر تماس پنجه های یک موش و یا یک حشره ایجاد شده است و به این ترتیب ماجرا را کاملاً به دست فراموشی سپردیم و دیگر اشاره ای به آن نکردیم.                                     

تا این که یک شب دیگر زمانی که او در خوابی عمیق و آرام فرو رفته بود، احساس می کند که شخصی تختش را تکان می دهد. او سراسیمه چشمانش را باز می کند و نگاهی به اطرافش می اندازد ولی چیزی نمی بیند؛ با وجود این که تختش تکان می خورد! بلافاصله صدای پنجه کشیدن ها روی دیوار آغاز می شود. او دوباره وحشت زده و با صدای بلند فریاد می زند و چند دقیقه تمام سروصداها و تکان خوردن ها از بین می روند. ماجراهایی از این دست فراوان است، مع هذا ماجرایی استثنایی و منحصر به فرد در خوابگاه رخ داده بود که همه را به دردسر انداخته بود. ماجرا از این قرار بود: 

دختری به نام «ین» که در اتاقی در خوابگاه درست در روبروی ساختمان دانشگاه «موناش» اقامت داشت، شبی برای هوا خوری پنجره اتاقش را باز می کند و به مناظر اطراف خیره می شود. یک دفعه در کمال تعجب شبحی را مشاهده می کند که رو بروی او درست روی پشت بام دانشگاه ایستاده بود. «ین» با دقت بیشتری به آن سمت می نگرد ولی نمی تواند شکل و شمایل درست آن شبح را توصیف کند ولی اطمینان داشت که شخصی روی پشت بام ایستاده بود. حیرت زده از خود می پرسداین وقت شب چه کسی روی پشت بام ایستاده و مشغول چه کاری است، چون اصلاً شبیه یک کارگر ساختمانی یا یک بنا به نظر نمی رسید.   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir                     

«ین» چند دقیقه ای با تعجب به آن شخص خیره می شود تا این که یک دفعه شبح از روی پشت بام به پایین می پرد. ین که به شدت شوکه و وحشت زده بود فریاد دلخراشی سر می دهد، سپس روی زمین را می نگرد تا ببیند آیا او روی زمین افتاده است یا نه. او گمان می کرد که شاهد عینی یک خود کشی بوده و اطمینان نداشت چون در تاریکی نمی توانست چیزی را تشخیص دهد.                                         

 او دستپاچه و سراسیمه دوباره به پشت پنجره می رود و نگاه دقیقی به اطراف می اندازد ولی در کمال شگفتی همان شخص را دوباره می بیند که همان نقطه یعنی روی پشت بام ایستاده بود. ین احساس کرد که اینها همه زاییده ی تصورات و خیالات او هستند، چندین بار  چشمانش را می مالد تا مطمئن شود که بیدار است آخر چطور چنین چیزی امکان داشت؟ او گیج شده بود ولی قدرت فکر کردن و حرکت از او سلب شده بود و همانجا به نگاه کردن ادامه می دهد.                                                

بعد...دوباره آن شخص از روی پشت بام جستی به پایین زد، این مرتبه ین با دقت بیشتری رد شبح را تعقیب می کند و متوجه می شود که او در نیمه های راه یعنی میان زمین و هوا محو می شود. حالا از شدت ترس تمام موهای بدنش راست شده بودند و س جایش میخکوب شده بود. او دوباره با دقت هر جه تمام به محوطه خیره می شود ولی چیزی نمی بیند تا این که دوباره آن شخص را روی پشت بام می بیند و دوباره همان برنامه تکرار می شد و شبح در میان زمین و هوا غیبش نمی زند. این مرتبه تکانی به خودش می دهد و دوان دوان و سراسیمه به اتاق مجاور می رود آنقدر شوکه و وحشت زده شده بود که به محض آن که دوستش در اتاقش را باز می کند، بدون گفتن حتی یک کلام در آغوش دوستش از حال می رود.                               

دوستش هم از دیدن رنگ و روی پریده وقیافه وحشت زده اش هول می شود و بعد از آن که یک لیوان آب قند به ین می دهد و او کمی حالش بهتر می شود، جریان را از ین می پرسد. ین هم تمام جریان را از ابتدا تا انتها بدون کم و کاست برای دوستش تعریف می کند. فردای آن روز که آن دو، در صدد پیگیری ماجرا بر می آیند، در کمال تعجب هیچ گونه گزارشی مبنی بر خودکشی یا سقوط شخصی را در محوطه دانشگاه پیدا نمی کنند. عده ای از دانشجویان سابق آن دانشگاه بعد از شنیدن این ماجرا، مدعی می شوند که احتمالاً آن روح یک کارگر ساختمانی بوده که زمانی در ساختمان دانشگاه موناش در دست ساخت بوده، از روی پشت بام سقوط نمود و جا بجا کشته شده است...                                                                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط هلیا  |